‏نمایش پست‌ها با برچسب کلام اسلامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کلام اسلامی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

و اما امتحان کلام اسلامی؛ استاد بیات

امتحان کلام اسلامی (اگرچه ما کلام اسلامی نخواندیم) هم در پیش است و یادداشت‌های سر کلاس می‌توانند به کار بیایند. از آنجایی که من غیبت‌های زیادی داشتم، جزوه‌های خودم خیلی ناقص‌اند، اما از دوست بزگوار، آقای طباطبایی یادداشت‌هایشان را گرفتم و ترکیبی از نوشته‌های خودم و ایشان را می‌توانید از طریق لینک‌های زیر، مطالعه کنید. متأسفانه جلسهٔ چهارم و پنجم موجود نیست، نه در یادداشت‌های من، نه در یادداشت‌های آقای طباطبایی. اگر هر یک از هم‌کلاسی‌های محترم، یادداشتی از این دو جلسه دارند، برای ایمیل من [که در ستون کنار این وبلاگ نوشته شده است] ارسال کنند تا این مجموعه کامل شود و چه بسا برای دانشجویانی که از بهمن‌ ماه به دانشگاه ما می‌آیند مفید فایده افتد؛ باشد که رستگار شویم:

جلسهٔ پنجم کلاس کلام؛ موجود نیست.
جلسهٔ چهارم کلاس کلام؛ موجود نیست.

پی‌نوشت:
اگر کسی از دوستان، سرفصل‌های کتاب «عقل و اعتقاد دینی»‌ که در امتحان می‌‌آید را دقیق می‌داند، لطف کند و در قسمت نظرات همین یادداشت، آن‌ها را قرار دهد تا دیگران هم مطلع شوند.

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ چهاردهم کلاس کلام اسلامی؛ 17 دی 88

نویسنده: سید محمد علی طباطبایی

هرمنوتیک:

این اصطلاح به دو معنا به کار می‌رود:
- تفسیر
- روند / فرایند تفسیر

رویکرد هرمنوتیکی
تفسیر متن، بدون رویکرد هرمنوتیکی ممکن نیست. اگرچه این سلسله اصول تفسیری در ساحت آگاهی خود شخص نباشد.

در تفسیر، چه فرایند و روندی اتفاق می‌افتد؟
در رویکرد سنتی، فرض بر این است که تنها یک تفسیر درست وجود دارد و آن مراد نویسنده است. به مدد قواعد ادبی، منطقی و... با تأکید روی متن به دنبال آن تفسیر درست هستیم. قواعدی مثل اصالت ظهور، مراد جدی نویسنده و... . در حقیقت اصل بر این است که ما مراد نویسنده را درمی‌یابیم. فقط ممکن است برخی خطاها و سوءفهم‌ها رخ بدهد که آنها را با همان قواعد ادبی و منطقی حل می‌کنیم. این، رویکردی است که در میان قاطبهٔ عالمان مسلمان دیروز و امروز وجود دارد.

از قرن 19 شلایرماخر، الهیدان مسیحی، با مبانی دیگری که داشت، نظریهٔ دیگری ارائه کرد. او گفت متن دریچه‌ای است برای رسیدن به ذهنیت نویسنده؛ بر خلاف رویکرد سنتی که تنها با متن سروکار داشت. در نظر او، تفسیر در زمانی تحقق می‌یابد که مفسر، همان تجربهٔ نویسنده را تجربه کند. به عبارت دیگر، بتواند دقیقا در همان شرایطی قرار بگیرد که نویسنده، چنین متنی را پدید آورده است.

وجه مشترک میان این دو رویکرد، تلاش برای رسیدن به مراد جدی نویسنده است.

در قرن 20 دیدگاه دیگری از جانب گادامر و دیلتای مطرح شد. آنان در یک بیان گفتند شلایرماخر تنها یک گام به جلو رفته است. اشکالی که بر او وارد کردند این بود که او مفسر را موجودی منفعل پنداشته است. در حالی که تفسیر، حاصل امتزاج دو افق فکری نویسنده و مفسر است. بنابراین دیگر تنها نمی‌توان از مراد نویسنده سخن گفت. در دو رویکرد سابق، آنها به دنبال مراد نویسنده بودند؛ اما در این نگاه جدید، بدون دخالت دادن ذهنیت مفسر، تفسیر امکان ندارد. بنابراین، مجوز تعدد تفاسیر، به گونه‌ای مبنایی صادر می‌شود.

در این رویکرد ما به دنبال آن هستیم که مبانی تفسیری خود را به ساحت آگاهی بیاوریم. در این رویکرد می‌توان از تفسیرِ بهتر سخن گفت، اما یگانه تفسیر صحیح وجود ندارد. تفسیر بهتر، آن است که سازگاری درونی بیشتری داشته باشد وبیشتر به پرسش‌های پیرامون متن پاسخ گوید.

نظریهٔ مرگ مؤلف:
رویکرد چهارم را دریدا مطرح کرد. او گفت: نویسنده پس از نوشتن متن، دیگر می‌میرد. ما اصلا در پی آن نیستیم که ببینیم نویسنده چه گفته است. تنها مرجع فهم متن، خواننده است. حتی خود نویسنده، اگر متن را باز بخواند، به معنایی جدید دست می‌یابد. این رویکرد مبتنی بر برخی مبانی پست مدرنیسم است. این نظریه به نام «مرگ مؤلف» معروف است. بنا بر این نظریه، تعدد تفاسیر کاملا توجیه معرفتی پیدا می‌کند.

نکته: در میان کاتولیک‌ها، همچنان رویکرد اول، حاکم است.

برای مطالعهٔ بیشتر:
هرمنوتیک؛ پالمر؛ ترجمه سعید حنایی کاشانی

قبض و بسط تئوریک شریعت
دکتر سروش از طرفی به دنبال ارائهٔ یک فهم قابل قبول از متون دینی بوده است، از طرفی برخی آیات قرآن کریم، با معارف امروزی بشر ناسازگارند. او برای حل این ناسازگاری، میان «متن دین» و «معرفت دینی» تفکیک قائل شد. آنچه هر یک از مفسران و علما دارند، معرفت دینی است نه دین. این معرفت دینی، بر خلاف دین، مقدس (خطاناپذیر) نیست؛ زیرا این مفسران، پیش‌فرض‌هایی دارند که همه بر تفسیرهایشان مؤثر است. ترابط معرفت‌ها، یعنی همهٔ اطلاعات پیشین یک مفسر، بر تفسیر وی تأثیر می‌گذارد.

دکتر سروش در این نظریه، به نظریات هرمنوتیکی شلایرماخر یا گادامر نزدیک شده است. با این نظریه، مشکل اول حل می‌شود. یعنی ماییم که باید معرفت دینی خود را تغییر دهیم تا به تفسیر معقولی از متن دین برسیم.


جلسات پیش از این:
...

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ سیزدهم کلاس کلام؛ 10 دی 88

نویسنده: سید محمد علی طباطبایی

ابن میمون و الهیات سلبی
در میان یهودیان ابن میمون صاحب کتاب دلالة‌الحائرین معتقد بود ما راهی به شناخت اوصاف خداوند نداریم. دغدغهٔ او با افلاطون و فلوطین فرق داشت. آنها با مفهومی به نام خدا که در ادیان ابراهیمی مطرح بود، آشنا نبودند. لذا از مثال خیر و احد نام می‌بردند. اما ابن میمون دغدغهٔ چگونگی تفسیر اوصاف خداوند در عهد عتیق را داشت به گونه‌ای که با مبانی عقلی سازگار باشد.

همین دغدغه را مسیحیان و مسلمانان نیز داشتند. این گونه تفسیر اهل ادیان ابراهیمی یک موجود متشخص انسان‌وار بوده است؛ در حالی که افلاطون و فلوطین خدا را موجودی نامتشخص و نامتعین می‌دانستند.

ابن میمون صفات خدا را به صفات ذات و صفات فعل تقسیم کرد. صفت ذات صفتی است برخاسته از ذات و جدایی‌ناپذیر از آن. اما صفت فعل صفتی است که ما از یکی از افعال انسان برداشت می‌کنیم. مثل صفت رزاقیت. اما او معتقد بود که خدا هیچ صفت ذاتی ندارد. زیرا واحد و بسیط است. پس همان گونه که جسمانیت خداوند ممتنع است، داشتن صفت ذات هم برای او ممتنع است.

استدلال:
این صفات اگر عین ذات خدا باشند، باید به این‌همانی برسیم. مثلا باید با از گفتن «خدا عالم است»، دادهٔ جدیدی به دست نیاید، در حالی که این طور نیست. اگر صفات خدا عین ذات او نباشد، عدم صفت ذاتی برای خدا اثبات می‌شود.

البته ابن میمون قبول داشت که ما چون عموما با اشیائی سر و کار داریم که از ذات و صفت برخوردارند، به این مدل انس داریم و برای خدا نیز چنین چیزی را دنبال می‌کنیم. وجود چنین مدلی حتی در عهد عتیق هم برای همراهی با همین مدل ذهنی ماست. پس همهٔ صفات خدا، صفت فعل است. اما به معنای سلبی آن. این اوصاف حد چیزی را توصیف می‌کنند. یعنی چیزی که از مفاهیم ماهوی باشند. مثل انسان، حیوان و...

برخی اوصاف کیفیت شیء را بیان می‌کنند. برخی هم اعراض را بیان می‌کنند و هیچ کدام از این صفات در مورد خدا صادق نیست. اوصافی هم هست که نسبت آن شیء را با اشیاء دیگر مشخص می‌کند که این هم در مورد خدا صادق نیست. زیرا به قدری از اشیاء دیگر بزرگ‌تر است که نمی‌توان نسبت او را به اشیاء دیگر سنجید.

تنها اوصافی که برای خدا باقی می‌ماند، اوصاف فعل است و این اوصاف هم تنها به وجه سلبی قابل بیان است. زیرا نباید مستلزم جسمانیت، تغییر و شباهت خدا با مخلوقات بشود. اما برخی صفات اصلا قابل بیان به وجه سلبی نیست. مثلا صفت خالقیت که به صورت «خالق زیبایی» بیان می‌شود.

نقدها:
1. اولین اشکال بر ابن میمون این است که تعالی‌بخشی به خدا در این حد، باعث زوال سنخیت میان علت و معلول [یعنی خدا و انسان] می‌شود.
2. این الهیات هیچ معرفتی از خدا به ما نمی‌دهد؛ بلکه فقط می‌گوید که خدا چه چیزی نیست. نه این که چه چیزی هست.
3. این اعتقاد ابن میمون حتی با عهد عتیق هم ناسازگار نیست.
4. نسبت دادن هر صفت سلبی به خدا مستلزم پذیرش یک یا چند صفت ایجابی است. مثلا «خدا جاهل نیست» یعنی: «خدا واجب الوجود است، واحد است و...» (البته می‌توان گفت، محل بحث ما تنها صفات مشترک میان خدا و انسان است، اما وحدت و بساطت و... از صفات انحصاری خداست که نیازی به وجه سلبی ندارد.)

الهیات سلبی در دیگاه دیگر متکلمین:
در مسیحیت متکلمی به نام کارل‌بارت (برجسته‌ترین الهی‌دان قرن بیستم در پروتستان) قائل به نحوی الهیات سلبی بود. او می‌گفت: خدا موجودی به کلی دیگر است. ملا رجبعلی تبریزی و قاضی سعید قمی نیز متکلمان مسلمانی بودند که به الهیات سلبی معتقد بودند. آنها از نسبت دادن صفاتی به خدا که موهم اندک تشابهی میان خدا و انسان باشد، ابا داشتند.

چون امثال ابن میمون و قاضی سعید قمی می‌پنداشتند که اوصاف مفهوم، به مصداق نیز تسری می‌یابد، به چنین خلطی گرفتار می‌شدند. ملاصدرا این خلط را از میان برد. یعنی می‌توانیم بگوییم خدا عالم است، انسان هم عالم است. اما علم، مفهومی ماهوی نیست. در این مفهوم میزان علم نهفته نیست. این علم مشکک است و درجات متفاوتی دارد.


نظریهٔ تمثیل
این بحث را ابتدا توماس آکوئیناس آغاز کرد. وی در فلسفهٔ غرب جایگاهی مثل ابن‌سینا در شرق دارد. در مقابل وی آگوستین بود که صبغه‌ای عرفانی داشت. اما آکوئیناس نگاهی عقلانی داشت. آکوئیناس می‌گفت: نسبت دادن صفات انسانی به خداوند، نوعی روش تمثیلی است.

از این نظر دو تفسیر وجود دارد:
1. منظور نوعی تمثیل اسنادی است. یعنی «عالم بودن برای خدا» به معنای «خدا علت علم است». همانطور که می‌گوییم: غذا سالم است و خون سالم است. غذای سالم علت سلامت خون است.
نقدی که بر این تفسیر هست این است که این تفسیر نوعی فرار از مسئله است. زیرا این گونه می‌توان هر صفتی را به خدا نسبت داد. حتی اینکه خدا جسم است. اشکال مهم‌تر این است که این راه حل، معرفتی از صفات خدا به ما نمی‌دهد. فقط می‌فهمیم که خدا علت علم است اما از علم خدا چیزی نمی‌فهمیم.

2. تفسیر تناسبی: وقتی ما علم را به خدا نسبت می‌دهیم، می‌فهمیم که تناسبی میان علم خدا و علم انسان وجود دارد. در این تفسیر هم مشکلی حل نمی‌شود. زیرا باز معرفتی از علم خداوند به ما نمی‌دهد.

به هر حال حسن نظریهٔ تمثیل نسبت به دو نظریهٔ قبلی این است که نحوی از اشتراک معنوی را دربارهٔ صفات خدا پذیرفته است.


نظریهٔ بی‌معنایی
برخی از فیلسوفان به این سمت رفتند که اصلا مفاهیم دینی معنا ندارند، بلکه صرفا کارکردی اخلاقی دارند. بریث ویت می‌گوید: گزاره‌های الهیاتی یک کارکرد اخلاقی دارند. وقتی می‌گوییم خدا مهربان است، یعنی ما هم باید با هم مهربان باشیم. این بیان، تأثیر بسیار بیشتری دارد.

منابعی برای مطالعهٔ بیشتر:
کتاب «سخن گفتن از خدا»، عباس علیزمانی، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
کتاب «زبان دین»، عباس علیزمانی، دفتر تبلیغات اسلامی

جلسات قبلی همین کلاس:
...

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

یادداشت من از جلسهٔ نهم کلاس کلام؛ 5 اذر 88

ادامهٔ بحث در باب تجربه دینی
نویسنده: سید محمد علی طباطبایی

اشکال:
دربارهٔ تجربهٔ دینی گفتیم که در تعریف آن ناچاریم یک بعد فراطبیعی را لحاظ کنیم. اکنون سؤال این است که چگونه تجربهٔ دینی که خود مبتنی بر وجود خداست، می‌تواند وجود خدا را اثبات کند؟
پاسخ:
توصیف غیر از تبیین است و ما در این بحث در پی توصیف این تجربه‌ها هستیم نه تبیین آن.

سؤال:
ملاک خارجی تعیین تجربه‌ها به عنوان تجربهٔ دینی چیست؟ آیا مبنایی جز ادعای شخص صاحب تجربه دارد؟ وقتی تجربهٔ دینی از دو سو (قبل از تجربه و بعد از تجربه هنگام توصیف) محفوف به آموخته‌ها و پیش‌فرض‌های دینی‌ صاحبش است. آیا تجربهٔ دینی می‌تواند پشتیبانی برای عقیده به وجود خدا باشد؟
پاسخ:
بر طبق تبیین شلایرماخر خیر؛ زیرا وی بر احساس تکیه داشت و احساس در این مبحث جایگاهی ندارد. شلایرماخر اصلا تجربهٔ دینی را دین می‌دانست، نه پشتوانه‌ای برای اثبات دین.
اما بنا بر تبیین آلستون، چنین چیزی ممکن است. زیرا آلستون بر یکسانی ساختار تجربهٔ دینی با نظام تجربهٔ حسی تأکید داشت. پس همان گونه که تجربهٔ حسی واقع‌نماست، تجربهٔ دینی هم باید اینچنین باشد. گزارش‌های صاحبان تجربهٔ دینی، حاکی از وجود یک حقیقت در ورای این تجربه‌هاست که ما آن را خدا می‌نامیم.
اما بنا بر تبیین سوم (یعنی با لحاظ کردن یک وجود ماورایی در تعریف تجربهٔ دینی) چنین چیزی ممکن نیست. به دلیل این که منجر به دور می‌شود.

چرا بحث تجربهٔ دینی در میان مسلمانان مطرح نشد؟
دین در عصر روشنگری (قرن هجدهم) از هر بعد ماورایی تهی شده، تبدیل به یک دین عقلی محض شده بود. شلایر ماخر با قرار گرفتن در این شرایط اولین کتابش را با نام «خطابه‌هایی دربارهٔ دین» (برای فرهیختگان تحقیر کنندهٔ دین) نوشت. زیرا در آن فضا دیگر کسی نه مسیحیت قرون وسطایی را دین می‌دانست و نه نگاه روشنگرانه به آن مشکلی را حل می‌کرد.
با رشد جریانات رمانتیکی و انجمن‌های رمانتیکی شلایر ماخر از آنها تأثیر پذیرفت. حلقه‌هایی هم بودند که رو به زهد آورده بودند. شلایر ماخر در آن کتاب، هیچ کس را دعوت به مسیحیت نکرد، بلکه همه را به دین دعوت می‌کرد. بعدها در کتاب «ایمان مسیحی» بود که توانست تبیینی رمانتیکی از مسیحیت را هم ارائه کند. چنین شرایطی هیچ گاه در جامعهٔ اسلامی رخ نداد. هیچ گاه ادلهٔ اثبات وجود خدا در این جامعه ناکافی شمرده نشد تا ضرورتی برای اثبات آن از راه مکاشفات احساس شود.


مبحث جدید: «زبان دین»
زبان دین غیر از زبان دینی است. زبان دینی، نوعی استفاده از ادبیات دینی است. اما منظور از زبان دین، ادبیات خاصی نیست، بلکه منظور سبک بیان است. چنین موضوعی هم در کلام اسلامی بی‌سابقه است، زیرا زمینهٔ بروز چنین چیزی فراهم نبوده است. اما در جامعهٔ مسیحی، هنگامی که برای اثبات و انتقال مفاهیم دینی، به بن‌بست رسیدند، متمسک به چیزی به نام زبان دین شدند.

بحث زبان دین، در گزاره‌های کلامی (گزاره‌هایی با موضوع خدا و محمول صفات خدا) مطرح است. یعنی این گزاره‌ها را چگونه می‌توانیم بفهمیم. اما در گزاره‌های دیگر اِخباری مثل تاریخی، شهودی، تجربی یا گزاره‌های انشائی مثل حقوق، زبان دین مطرح نیست. ما می‌خواهیم بدانیم هنگامی که از صفات خدا صحبت می‌کنیم، صفات به همین معانی انسانی است یا از سنخی دیگر است.

صحبت از گزاره‌های دینی سه گونه است:
  1. سخن گفتن از معناداری یا بی‌معنایی گزاره‌های دینی
  2. صدق و کذب این گزاره‌ها
  3. معناشناسی صفات خدا

اکنون ما در پی گونهٔ سوم هستیم.

اوصاف خدا دو دسته‌اند: اوصاف ایجابی و سلبی.
مشکل در اوصاف ایجابی است. البته برخی فیلسوفان تمام اوصاف ایجابی را هم به اوصاف سلبی تأویل می‌برند. (مثل ابن میمون، متکلم یهودی) اما در این شیوه، هیچ فهمی از اوصاف خدا برای ما حاصل نمی‌شود. دربارهٔ اوصاف متافیزیکی خداوند هم مشکلی نیست، بلکه اوصاف فیزیکی محل بحث است. پس محل نزاع، گزاره‌های ایجابی مشترک میان خدا و انسان است.

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ دوازدهم کلاس کلام؛ 26 آذر 88

با توجه به این که قسمت اول کلاس به توضیحاتی دربارهٔ روش تحقیق و مسائل حاشیه‌ای گذشت، موضوعات مطرح‌شده در این جلسه، حجم زیادی ندارند. یادداشت‌های جلسات دیگر نیز به تدریج روی وبلاگ منتشر می‌شوند که برای دست‌یابی راحت‌تر، بعد از انتشار هر یک از آن‌ها، لینک مستقیم آن‌ها را در انتهای همین یادداشت اضافه می‌کنم. به هر حال، این جلسه، ادامهٔ مباحث مربوط به موضوع زبان دین بود:

نظریه‌ی بیان‌ناپذیری اوصاف خدا:

ریشه‌ی تاریخی این بحث به افلاطون و یا شاید به قبل از آن و فیثاغورثیان برمی‌گردد. افلاطون می‌گوید: «پیدا کردن صانع این جهان امکان‌ناپذیر نیست. اگر هم آن را پیدا کنیم به گونه‌ای است که برای مردم بیان‌ناپذیر است.»

بیان دیگری از بیان‌ناپذیری صفات خدا این است که هر چه موجود است، قابل بیان است ولی خدا فراتر از وجود است و به همین خاطر امکان بیان ندارد. البته گفته می‌شود که افلاطون اصلا دنبال ارائه‌ی یک نظریه‌ی جامع معناشناسی درباره‌ی مثال خیر نبوده است. به همین دلیل، یک‌جا گفته است مشکل است؛ در جای دیگر، گفته است امکان‌ناپذیر است.

فلوطین 54 رساله دارد. بعد از او شاگردش این رساله‌ها را در شش دسته‌ی نه‌بخشی جمع‌آوری کرد که به هر کدام از آن‌ها «انعاد» گفته می‌شود. همان‌طور که در کلام افلاطون، «مثال خیر» یک مفهوم کلیدی است؛ برای فلوطین، مفهوم «احد» یک مفهوم کلیدی است. البته منظور او از وحدت، وحدت عددی نیست. او می‌گوید: «حقیقت احد آنچنان که هست برای بشر، غیر قابل توصیف و بیان است.»
وی می‌گوید: «پس چگونه می‌توانیم درباره‌ی او سخن بگوییم؟ می‌توانیم سخن بگوییم، ولی آنچه که ما درباره‌اش سخن می‌گوییم او نیست. ما او را نداریم. ما می‌توانیم بگوییم او چه نیست؛ ولی نمی‌توانیم بگوییم او چیست.»

استدلال فلوطین:
مقدمه‌ی اول:‌ هر امر موجودی دارای یک تعین و صورت خاص است.
مقدمه‌ی دوم: هر امری که دارای صورت باشد، محدودیت باشد.
مقدمه‌ی سوم:‌ هر امر محدودی، از موجود دیگری به وجود آمده است.
مقدمه‌ی چهارم:‌ کسی که خالق همه‌ی موجودات است،‌ نمی‌تواند محدود باشد.
نتیجه: «احد» قابل توصیف به «وجود و هستی» نیست.

به بیان دیگر، فلوطین معتقد است که شناخت، فقط نسبت به چیزهای صورت‌دار امکان‌پذیر است؛ پس احد که صورت و تعین ندارد، قابل شناخت و بیان نیست. هستی هم ملازم صورت داشتن است پس احد هستی ندارد.

نکته:
«هستی» در ادبیات افلاطون و فلوطین، به معنای وجود در مقابل عدم نیست؛‌ به معنای «هستی متعین و محدود» است. چنان‌که یک‌جا فلوطین می‌گوید: «او نه موجود است، نه معدوم؛ بلکه ورای وجود و عدم است.» در جای دیگر می‌گوید: «او چیزی در کنار بقیه‌ی چیزها نیست.»

نقدهایی بر فلوطین:
1. او به مبنای خودش پایبند نبوده است و با این که گفته که توصیف او امکان‌پذیر نیست،‌ ولی در کتاب دیگری، برای او توصیفات سلبی و حتی ایجابی نسبت داده است.
2. ما قبول نداریم که وجود داشتن، لزوما تعین و محدودیت می‌آورد. چون مفاهیم دو دسته‌اند: یک. مفاهیم ماهوی مثل انسان، اسب،..: این مفاهیم تعین می‌آورند. 2. مفاهیم غیر ماهوی: این مفاهیم،‌ تعین نمی‌آورند؛ چون یک قسم از این مفاهیم (قسم اول: منطقی)، هم موطن‌شان هم اتصاف‌شان در ذهن است. پس لازم نیست متعین باشند.*

* مفاهیم به یک اعتبار دو دسته‌اند:
1. منطقی: (مثل کلی، جزئی) عروض و اتصاف، هر دو در ذهن
2. فلسفی: (مثل علت و معلول) عروض ذهنی؛ اتصاف خارجی



لینک جلسات دیگر، به‌تدریج اضافه می‌شود...

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ یازدهم کلاس کلام؛ 19 آذر 88

معناشناسی اوصاف خداوند
منظور از اوصاف خداوند در اینجا:
  1. اوصاف ایجابی
  2. مشترک بین او و انسان (مانند عالم بودن،‌ مهربان بودن، قادر بودن،...)


دیدگاه‌ها (بر مبنای این که گزاره‌های دینی، شناختاری باشند):
1. بی‌معنایی صفات خداوند: این مبنا در سنت کلامی اسلامی و مسیحی مطرح نبوده است و یک بحث کاملا جدید محسوب می‌شود که از زمان هیوم آغاز شده است.
2. معناداری صفات خداوند:
الف. هم اثبات،‌ هم ثبوت (1. نظریهٔ تمثیل 2. نظریهٔ اشتراک معنوی؛ با تأکید بر تشکیک وجودی)
ب. فقط در مقام ثبوت (یعنی معنا دارند ولی ما نمی‌فهمیم):
  • تفسیر سلبی (یعنی اگر خدا عالم است، یعنی که جاهل نیست.) (در اسلام قاضی رجب‌علی قمی، در یهودیت ابن‌میمون به این نظریه قائل‌اند)
  • بیان‌ناپذیری یا نظریه‌ی سکوت (یعنی صفات خدا معنا دارند ولی ما نمی‌توانیم آن‌ها را بیان کنیم.)

نکته:
تمام این دیدگاه‌ها بر این اساس مطرح شده‌اند که گزاره‌های دینی را «شناختاری» بدانیم. عده‌‌ای نیز هستند که معتقدند گزاره‌های دینی،‌ جنبه‌ی شناختاری ندارند و کارکردهای دیگری دارند؛‌ چنان‌که صحبت‌های معمولی مردم نیز کارکردی ورای کارکرد لغوی خود دارند. مثلا «سلام» اگرچه در معنای واقعی خود، نوعی دعاست؛ ولی در نگاه مردم به معنای «شروع خوب یک رابطه» است. همان‌طور که «خداحافظ» به جای رساندن معنای «خدا نگهدار تو باشد»، معنای «پایان مسالمت‌آمیز»‌ را به طرف مقابل منتقل می‌کند.

کسانی که چنین مبنایی اتخاذ می‌کنند، معتقدند که عناوین دینی و صفات خداوند نیز چنین کارکردی دارند. یعنی وقتی در یک متن دینی گفته می‌شود که «خداوند مهربان است» به این معناست که «با یکدیگر مهربان باشید». این کارکرد از جایی ناشی می‌شود که اگر یک وصف برای خداوند ثابت شود، مردم علاقه‌ی بیشتری برای ایجاد آن صفت در خود علاقه نشان خواهند داد.



معناداری گزاره‌های دینی:
گزاره‌ها دو دسته‌اند:
1. تحلیلی: گزاره‌هایی که محمول آن‌ها از داخل موضوع قابل استخراج هستند؛‌ بنابراین بدون رجوع به خارج، می‌توانیم مطمئن باشیم که این گزاره‌ها همیشه صادق‌اند. مثلا «هر مجردی، بی‌همسر است.» این گزاره قطعا صادق است؛ چون معنای «مجرد بودن»،‌ بی‌همسر بودن است.

2. ترکیبی:‌ گزاره‌هایی که محمول آن‌ها قابل استخراج از دل موضوع نیست. برای فهم صدق و کذب این گزاره‌ها تنها راه، تحقیق منطقی و تجربی است (بنا بر نظر متأخرین). پس گزاره‌ای که تن به تحقیق تجربی ندهد، یک گزاره‌ٔ بی‌معنا خواهد بود. یعنی شرط معنادار بودن یک گزاره، دو چیز است: «تحقیق‌پذیری» و «ابطال‌پذیری»

برای مطالعهٔ بیشتر:
- کتاب «مبادی مابعد الطبیعی علوم نوین»، ترجمه‌ی دکتر سروش؛ مقدمه‌ی این کتاب، مطلب خوبی در این باره است.
- کتاب «چیستی علم»، صادق زیباکلام

نظریه‌ی آنتونی فلو (فیلسوف دین مسیحی) بر مبنای مثال جان ویزدم در قصه‌ٔ خدایان:‌
جان ویزدم داستانی نقل می‌کند که دو نفر با هم از جایی رد می‌شده‌اند و به یک باغ زیبا می‌رسند. یکی از آن‌ها می‌گوید حتما این باغ، باغبان ماهری دارد. دیگری منکر وجود چنین شخصی می‌شود.

صبر می‌کنند تا باغبان بیاید و دور باغ را موانعی قرار می‌دهند که اگر کسی بیاید،‌ متوجه شوند. تعدادی سگ هم می‌گذارند که از آمدن آن شخص خبر دهند. مدت‌ها گذشت و کسی نیامد. کسی که منکر بود، گفت: «حرف من ثابت شد و باغبانی وجود ندارد.»

ولی دیگری می‌گفت، شاید این باغبان، کسی است که سگ و موانع دیگر هیچ کدام نمی‌توانند او را حس کنند. پس هنوز نبودن این باغبان اثبات نشده است.

آنتونی فلو می‌گوید، قصه‌ی گزاره‌های دینی مانند همان شخصی است که به هر قیمتی بود می‌خواست بگوید که چنین باغبانی وجود دارد و تن به ابطال‌پذیری نمی‌داد.


نظریهٔ هیر (هِر):
او می‌گوید، بحث ابطال‌پذیری و ابطال‌ناپذیری نیست؛ یعنی اصلا تصمیم بر اساس آنچه که در واقع رخ داده است، انجام نمی‌شود و حکایت از واقع ندارد. بلکه در حقیقت، نوعی نگاه به عالم و هستی است.

این نوع نگاه، شبیه نگاه آن استاد دانشگاهی است که فکر می‌کرد همه‌ی استادهای دانشگاه دارند به او خیانت می‌کنند. این نگاه او حتی بعد از این که میهمانی‌ای برگزار کردند و سعی کردند دل او را به دست آورند هم از بین نرفت؛ او همچنان فکر می‌کرد که آن‌ها نقشه‌ای در سر دارند.

به بیان دیگر، هیر معتقد است که دین‌داران اصلا دغدغهٔ معناداری و تطابق با واقع را ندارند. بلکه ایمان یعنی، انتخاب نوعی نگاه به عالم و هستی. هر اتفاقی بیفتد، آن‌ها آن اتفاق را بر آن نگاه حمل می‌کنند.

نقدی بر هیر:
صرفا انتخاب یک نگاه نمی‌تواند به این انسجام و قدرت برسد. به نظر می‌رسد که باید پشتوانه‌ای برای آن نگاه وجود داشته باشد که این همه مؤمن در سراسر جهان می‌توانند به جهان این‌گونه نگاه کنند و مشکل اساسی برایشان به وجود نیامده‌ است. دست‌کم بهتر است دیدگاه هیر، به نقد مبادی و پشتوانه‌های آن نگاه بپردازد.

نظریهٔ بازل میچل (یکی از فیلسوفان دین، موحد):
او می‌گوید حتی طبق همین مبنا (که گزاره‌های معنادار، گزاره‌هایی هستند که تحقیق‌پذیر و ابطال‌پذیر باشند) نیز گزاره‌های دینی معنا دارند.

او در بیان دیدگاه خود می‌گوید که مؤمنان نیز تن به ابطال‌پذیری می‌دهند؛ فقط دیر تن به ابطال‌پذیری می‌دهند. یعنی پشتوانه‌های ایمانی گزاره‌های دینی به قدری قدرتمند است که هر مصداق خلافی، هر مثال خلافی نمی‌تواند اعتبار گزاره‌های دینی را برای آن‌ها خدشه‌دار کند.

به تعبیر بهتر،‌ اگر کسی قائل به این باشد که یک گزاره به هیچ وجه و در هیچ شرایطی ابطال نمی‌پذیرد، این گزاره بی‌معناست ولی نگاه مؤمنان به گزاره‌های دینی، مصداق این نگاه نیست.

ایرادی به بازل میچل:
حد مؤمنان چقدر است؟ اگر شما می‌گویید مؤمنان چنین نگاهی دارند، باید مصداقی هم سراغ داشته باشی که به عنوان سرحد «ابطال‌پذیری» گزاره‌های دینی در دیدگاه مؤمنان شناخته شود.

نظریهٔ جان هیگ (از فیلسوفان آمریکایی مسیحی پلورالیست):
او حرف میچل را کامل می‌کند و می‌گوید سرحد ابطال‌پذیری گزار‌ه‌های دینی در نظر میچل، این دنیا نیست و دنیای دیگر است.

مقدمه‌ی یک: منظور ما از خدا، خدای کتاب مقدس است؛‌ نه خدای فیلسوفان.
مقدمه‌ی دو: تحقیق‌پذیری، یک مفهوم منطقی صرف نیست؛ بلکه یک مفهوم منطقی-روان‌شناختی است و باید بین دو جنبه‌ی آن، تفکیک قائل بود.
نتیجه: وقتی مؤمنان می‌گویند «فلان گزاره برای من اثبات شده است»،‌ یعنی من از نظر درونی به اطمینان رسیدم و دیگر شک معقولی به این قضیه ندارم. یعنی برای مؤمنان همین مقدار کافی است که یک استدلال، شک معقول آن‌ها را درباره‌ی یک گزاره برطرف کند و آن‌ها را به اطمینان نسبی برساند. پس معنای «اثبات‌شدن» لزوما به معنای مقایسه‌ی صددرصدی با واقع نیست؛ بلکه یک بخش از اثبات،‌ در درون شخص اتفاق می‌افتد.


اشکال به جان هیگ:
جان هیگ دارد فرار می‌کند و احاله به جایی می‌دهد که خودش قابل اثبات علمی نیست. اگرچه گزاره‌ٔ «بعد از این مرگ، زندگی جدیدی خواهد بود» یک گزاره‌ٔ اثبات‌ناپذیر نیست؛ چون قابلیت آزمایش تجربی را دارد ولی در حال حاضر، شرایط آن فراهم نیست. در حقیقت،‌ این گزاره، تن به تحقیق تجربی می‌دهد. [ولی در زمانی که دیگر به درد نمی‌خورد!]

نکته:
شاید بشود اصلا این اشکالات را به کلی رد کرد به این صورت که روش‌‌ها و معیارهای فلسفی را در زمینه‌ی گزاره‌های دینی،‌ غیر معتبر بدانیم. به این معنا که اصلا قرار نیست معنادار بودن گزاره‌های دینی، توسط معیارهای فلسفی و تجربی اثبات شود. چنان‌که اگر قرار باشد گزاره‌های ادبیاتی را هم با این ملاک‌ها بررسی کرد، به همین مشکل مواجه خواهیم شد.

برای مطالعهٔ بیشتر:
کتاب «بعد پنجم»، جان هیگ

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ دهم کلاس کلام؛ 12 آذر 88

مروری بر سرفصل‌های کلاس تا الان:
  1. تعریف شاخه‌های دین‌پژوهی
  2. ارتباط عقل و دین
  3. باورهای پایه
  4. تجره‌ی دینی
  5. زبان دینی
  6. علم و دین
  7. معجزات

زبان دین: (Religious language)
علل پرداخته شدن به زبان دین:
  • بسیاری از گزاره‌های الهیاتی (کلامی) کتاب مقدس، بی‌معنا شمرده شد. بسیاری سعی کردند که اثبات کنند این گزاره‌ها معنادار هستند. در این میان، جریانی به وجود آمد که بر سر این موضوع بحث کرد.
  • برخی از گزاره‌های غیر الهیاتی در کتاب مقدس هم مثل داستان آدم و حوا، داستان شجره‌ٔ ممنوعه، حتی خود عیسی، با فهم عادی بشر قابل درک نبودند و ارائهٔ تحلیلی که عقل آدمی آن را قبول کند کمی سخت بود.
این دو دلیل باعث شد که برای حل شدن این دو مشکل، از روش پرداختن به «زبان دین» اقدام کنند. مثلا این سؤال پیش آمد که «آیا زبان دین، یک زبان واقعی است یا این که دین،‌ زبان سمبلیک و نمادین دارد که هدفش بیان بهتر موضوعات و تأثیر بیشتر است؟»

همین سؤال البته درباره‌ٔ قرآن هم مطرح است و در باب بسیاری از داستان‌های قرآن هم همین سؤالات مطرح می‌شوند که مثلا داستان‌های قرآن،‌ آیا واقعی هستند یا جلوه‌ای نمادین دارند؟ البته بعضی اعتقاد دارند که زبان دین،‌ این که زبان خاصی است، به این معنا نیست که قسیم زبان معمولی انسانی است؛‌ بلکه منظور این است که فقط نوع بیان خاصی دارد و از شیوه‌ی تفهیم خاصی استفاده می‌کند.

خروجی نزاع:
نتیجه‌ای که بر این بحث بار می‌شود این است که وقتی نوع خاصی از زبان برای کتاب مقدس ثابت شود، دیگر انتظارات دیگر از این متن برداشته می‌شود. مثلا اگر اثبات شود که زبان کتاب مقدس، یک زبان تمثیلی و نمادین است، از گزاره‌های آن نمی‌شود به اثبات واقعیت‌های تاریخی رسید و دیگر انتظار نمی‌رود که از این متن برای اثبات واقعیت‌های تاریخی استفاده شود.

نکته:
گزاره‌های کتاب مقدس دو دسته‌اند:
1. گزاره‌های اخباری (تاریخی، تجربی، کلامی،...)
2. گزاره‌های انشائی (استفهام، تحذیر، ...)
معناشناسی اوصاف خداوند:
بحث در ذیل این موضوع، درباره‌ی اوصاف ایجابی است که بین انسان و خدا مشترک است. چون در باب صفات سلبی خدا (لامکان،‌ لازمان،...) چنین مشکلات کلامی وجود ندارد. در حالی که در باب صفات ایجابی مشترک با انسان، اختلافات زیادی به وجود می‌آید. بنابراین برای حل این مشکل، نیازمند پرداختن به «زبان دینی» هستیم. به عنوان مثال وقتی می‌گوییم «خدا عالم است» یا «خدا قادر است»،‌ این سؤال پیش می‌آید که آیا خدا همان‌طوری قادر است که ما انسان‌ها قادریم؟‌ آیا علم او هم مانند علم ما انسان‌هاست؟ یعنی آیا معنای علم و قدرت برای خدا هم همان معنایی را دارد که برای ما انسان‌ها دارد؟

نظرات مطرح در این موضوع:
1. بی‌معنایی صفات خدا
البته اگر کسی در بحث بعدی، قائل به این شد که گزاره‌های دینی بی‌معنا هستند، نتیجه‌ٔ حرفش در این بحث این می‌شود که صفات خدا هم بی‌معنا هستند. ولی ممکن است کسی قائل به بی‌معنایی صفات خدا باشد ولی در عین حال برای گزاره‌های دینی معنا قائل باشد.

2. معناداری صفات خدا:
  • بیان‌ناپذیری صفات خدا: در این نظریه گفته می‌شود که صفات خدا معنادار هستند ولی ما انسان‌ها توان بیان آن‌ها را نداریم و اصلا نمی‌توانیم از صفات خدا در مقام بی‌حدی و بی‌تعینی، بیانی ارائه دهیم. مثلا مقام احدیت خداوند قابل بیان نیست. به بیان دیگر،‌ صفات خداوند، آن‌قدر غیر این‌جهانی هستند که با کلمات و زبان این‌دنیایی، قابل گفتن نیستند و نمی‌شود کلمه یا عبارتی پیدا کرد که مثلا احدیت خداوند را آن‌چنان‌که هست،‌ بیان کند.
  • زبان سلبی: وقتی می‌گوییم خدا عالم است، در حقیقت داریم چنین می‌گوییم که خدا جاهل نیست. «خدا قادر است» یعنی که او ناتوان نیست. علت قائل شدن بعضی به این نظریه این است که آن‌ها معتقدند بین خدا و انسان آن‌قدر تفاوت است که اصلا نمی‌شود به صورت ایجابی،‌ ویژگی‌های او را درک کرد. به بیان دیگر،‌ شاید بشود فهمید که مثلا خدا چه چیزهایی نیست، ولی این که واقعا چیست، نمی‌شود فهمید.
  • تمثیل: این نظریه عمدتا به توماس آکوئیناس، فیلسوف مسیحی نسبت داده شده است. در این نظریه چنین گفته می‌شود که صفاتی که به خدا نسبت داده می‌شود،‌ به گونه‌ی مجازی و تمثیلی به کار می‌روند. این به این معناست که بین استعمال حقیقی و مجازی،‌ شباهت‌هایی وجود دارد ولی این‌همانی در کار نیست. مثلا وقتی گفته می‌شود که انسان عالم است،‌ در معنای حقیقی خودش به کار رفته. وقتی برای خدا هم وصف علم را استفاده می‌کنیم، با علم انسان شباهت دارد ولی همان علم انسان نیست. چون علم خدا با علم انسان، خیلی تفاوت دارد.
  • اشتراک معنوی


معناداری گزاره‌های دینی:
این بحث کاملا جدید است و در گذشته‌ٔ کلامی هیچ یک از ادیان وجود نداشته است؛‌ نه اسلام، دین مسیحیت. ولی نزدیک به یک‌دو قرن قبل،‌ توسط پوزتیویست‌ها مطرح شد. یعنی تا قبل از آن، هیچ کس در این شک نداشت که گزاره‌های دینی، قطعا معنا دارند.

علت این اشکال این بود که «معنادار» بودن دچار تحول شد. چون پوزتیویست‌ها چنین گفتند که شرط معنادار بودن یک گزاره‌ این است که تن به تحقیق تجربی دهد؛ در حالی که بسیاری از گزاره‌های دینی تن به تحقیق تجربی و عقلی نمی‌دهند.

صدق و کذب گزاره‌های دینی:
اگر معنادار بودن یک گزاره را اثبات کردیم، تازه بحث از صدق و کذب آن گزاره می‌رسیم و نتیجتا این بحث هم جزء‌ بحث‌های جدید محسوب می‌شود.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

یادداشت من از جلسه هشتم کلاس کلام؛‌ 28 آبان 88

نویسنده: سید محمد علی طباطبایی
تجربه دینی

این آموزه وقتی مطرح شد که عده‌ای به این نتیجه رسیدند راهی نه برای اثبات وجود خدا و نه رد خدا وجود ندارد. اما آیا می‌توان از تجربه‌ دینی به عنوان پشتوانه‌ای برای آموزهٔ خدا استفاده کرد؟

معنای تجربه دینی
مواجهه: مثل تجربهٔ پدر شدن؛ وضعیتی برای شخص پدید آمده که با نوعی حادثهٔ دینی مواجه شده است. البته تجربهٔ دینی چیزی غیر از بصیرت دینی است. ممکن است کسی از بصیرت دینی برخوردار باشد، اما تجربهٔ دینی نداشته باشد.

ریچارد سویین برن از فیلسوفان دین خداباور، صاحب کتاب «آیا خدایی هست؟»، انواع گزارش‌های تجربه‌های دینی متدینان را دسته‌بندی کرده و آنها را در 5 قالب گنجانده است:
  1. کسانی که خدا یا حقیقت غایی را با شیئی محسوس ادراک کرده‌اند. مثل غروب خورشید، بارش باران و...
  2. برخی که خدا را با شیئی محسوس درک کرده‌اند که در دسترس همگان نیست؛ مثل موسی که تجلی خدا را در بوته‌ای شعله‌ور دید.
  3. تجربهٔ پدیده‌ای حسی در قالبی بیانی (زبانی) که البته قابل نقل و بیان است: مکاشفات و رؤیاهای خاص مثل مکاشفهٔ پولس رسول
  4. تجربهٔ پدیده‌ای بیانی که قابل بیان کردن نیست.
  5. برخی هم کاملا بدون واسطه، حقیقت را تجربه می‌کنند.
ما از جایگاه یک ناظر به صاحبان این تجربه‌ها به دنبال این هستیم که آیا این تجربه‌ها می‌تواند معرفتی به ما بدهد.
سه پاسخ کلی دربارهٔ تبیین این تجربه‌ها وجود دارد:

الف. شلایرماخر
تجربهٔ دینی، در ساحت احساس رخ می‌دهد، نه عقل و دانش. پس تجربهٔ دینی، تجربه‌ای شهودی است که اعتبارش قائم به خودش است و از هر واسطه‌ای بی‌نیاز است. (شلایرماخر در زمان و مکانی می‌زیست که جنبه‌های عقلی تضعیف شده و فضایی رمانتیک حاکم بود. وقتی که کانت و هیوم ادلهٔ اثبات خدا را رد کرده و بسیاری از مردم، دست از دین کشیده بودند و نگاه عقلی به دین جایگاهی نداشت. شلایرماخر به عنوان یک کشیش پروتستان در پی راهی بود که دین را از مسیر اثبات و رد عقلی خارج سازد.) رودلف اتو (صاحب کتاب امر قدسی) این احساس را بیشتر توضیح داد. غیر از احساس وابستگی، نوعی از احساس گونه‌ای خوف و خشیت و نوع دیگر بهجت و شوق است.

نقد شلایرماخر:
  • با این بیان، جایی برای باورها و اعتقادات دینی باقی نمی‌ماند. (گرچه شلایرماخر دین را چیزی جز تجربهٔ دینی نمی‌دانست و لذا این نقد را اصلا وارد نمی‌داند.)
  • نباید ساحت‌های معرفت و اندیشه آدمی در پرتو ساحت احساس، تحت‌الشعاع قرار گیرد. احساسات آدمی، نشأت‌گرفته از اعتقادات انسان است. لذا آن پیش‌زمینه‌ها در این تجربه‌ها مؤثرند.

استیس در کتاب عرفان و تجربه، مشترکات میان تجربه‌های متفاوت دینی را در پنج مورد می‌شمارد:
  1. احساس قرار گرفتن در یک خلأ، آگاهی بسیط
  2. فراغت از زمان و مکان
  3. احساس عینیت و حقیقت
  4. احساس صلح و صفا، تیمن و تبرک، و دستیابی به رشحه‌ای از رشحات الوهی
  5. بیان‌ناپذیر بودن آن احساس؛ بیان تناقض‌آلود مثل بودیم و نبودیم

ب. ویلیام آلستون
تجربهٔ دینی با تجربهٔ حسی هیچ فرقی ندارد. زیرا هر دو یک ساختار دارند. در هر دو چیزی مورد شهود قرار می‌گیرد، چیزی شهود می‌شود و کسی شهود می‌کند. پس همچنانکه ما بر تجربه‌های حسی (با وجود خطاهای محتمل) اعتماد می‌کنیم، باید بر تجربه‌های دینی هم اعتماد کنیم.

نقدهایی بر نظر آلستون:
  • تجربهٔ حسی همگانی است. اما تجربهٔ دینی عمومیت ندارد.
  • تجربهٔ حسی اطلاعات زیادی به ما می‌دهد. اما خروجی‌های تجربهٔ دینی چیز قابل بیانی نیست.
  • توصیف ادراکات حسی، کاملا روشن و قابل خطایابی است. اما محتوای تجربه‌های دینی را نمی‌توان فیصله داد.

پاسخ آلستون:
مهم همان شباهت در ساختار است و این تفاوت‌ها طبیعی و گریزناپذیر است که به تفاوت متعلق این دو تجربه برمی‌گردد. از راه تطبیق هم می‌توان مشکل سوم را حل کرد.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

یادداشت‌ من از جلسه هفتم کلاس کلام؛ 14 آبان 88

نویسنده: سید محمد علی طباطبایی

تبیین ویلیام آلستون از دیدگاه معرفت‌شناسی اصلاح شده
انسان برخی تجربه‌های حسی را داراست. به همین طریق ما وجود برخی تجربه‌های دینی را احساس می‌کنیم. در رأس تجربه‌های دینی، معرفت به وجود خدا قرار دارد. به لحاظ معرفت‌شناسی چنانکه در تجربه‌های حسی نیازی به اقامهٔ دلیل نیست، در تجربهٔ دینی هم نیازی به استدلال نیست. زیرا ساختار این تجربه‌ها یک چیز بیش نیست.

تفاوت این تبیین با تبیین پلانتینگا
پلانتینگا از راه فهرست کردن برخی باورهای بی‌نیاز از استدلال وارد شد. اما آلستون در پی یافتن مشترکات میان دو ساختار تجربه‌های حسی و تجربه‌های دینی است.

نقدی بر نظر آلستون:
هیچ کس خدا را تجربه نمی‌کند. انسان‌ها دستخوش برخی تحولات درونی می‌شوند. مثلا دچار انبساط خاطر، خلسه یا وجد می‌شوند. این خدا نیست. پس این حالات واسطه هستند که از این‌ها وجود خدا را نتیجه می‌گیریم. پس باور به وجود خدا باوری مستنتج است، نه باوری پایه.

پاسخ آلستون:
الف) مثل همین ایراد به تجربه‌های حسی هم وارد است. گرچه این واسطه در تجربه‌های حسی دیده نمی‌شود. پس اگر برای اثبات این که این واسطه‌ها (شوق، وجد و...) احتیاج به برهان بر وجود خدا داشته باشد، برای اثبات تجربه‌های حسی هم نیاز به استدلال خواهیم داشت.
ب) بحث اصلا اثبات وجود خدا نیست. بلکه ما در پی اثبات این نکته هستیم که باور به وجود خدا، باوری موجه است.

نقد دیگری بر نظر آلستون:
اطمینان ما به تجربه‌های حسی‌مان بیشتر است. ضمن این که نوعی هماهنگی میان تجربه‌های حسی انسان‌ها برقرار است. زیرا انسان‌ها توصیف یکسانی از تجربه‌های حسی خود دارند. اما درک انسان‌ها از وجود خدا بسیار متفاوت است. مثلا اقلا 25 تصویر متفاوت از خدا ارائه شده که حداکثر در 3 تصویر خلاصه می‌شود:
  1. متشخص همراه با تصویری انسان‌وار (دارای صفاتی انسانی)
  2. متشخص همراه با تصویری ناانسان‌وار
  3. نامتشخص: یعنی خدا را یکی از موجودات نمی‌دانند.

پاسخ آلستون:
این اشکال به خدا برمی‌گردد. ساختار تجربه یکی است. اما خدا موجودی فراتر از این‌هاست. این تشتت به دلیل عظمت متعلق تجربه است. ضمن اینکه تجربه‌های حسی هم اگر به برخی امور پیچیده تعلق بگیرند، دچار برداشت‌های متفاوتی نزد مردم می‌شود.

نکته:
برخی «تجربهٔ دینی» را «دین» می‌دانند.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ ششم کلاس کلام؛ 7 آبان 88

تذکر:
این یادداشت به خاطر این که 45 دقیقه دیر به کلاس رسیدم، ناقص است و بخش اول آن، موجود نیست. در نوشته‌های آقای طباطبایی هم این جلسه را پیدا نکردم. به هر حال گفتم نیمهٔ دوم جلسه هم شاید به کار بیاید. ان‌شاء‌الله از ترم آینده، با همکاری دوستان، نواقص این چنینی را جبران کنیم!

باورهای پایه (Basic Believes)
  1. باورهای مبتنی بر حافظه
  2. باورهای مبنی بر ادراکات حسی ما (هوا سرد است)
  3. باورهای مبتنی بر احساسات دیگران (فلانی را دیدم،‌ ناراحت بود)

پلانتینگا:
«بنیان‌انگاری حداکثری» درست نیست. چه اشکالی دارد که بگوییم اعتقاد عرف مؤمنان به خدا به نوعی یک باور پایه است؟ و از این باب باشد که معمول مردم نیازی به استدلالی برای اثبات خدا نمی‌بینند.

اثبات وجود خدا، دغدغه‌ی پلانتینگا و بسیاری از فیلسوفان کنونی نیست. آن‌ها به دنبال اثبات این هستند که نظام قابل استدلالی را برای آموزه‌های اصلی دینی، ارائه کنند. پس استدلال آن‌ها در نهایت مثبت وجود خدا و صدق آموزه‌های دینی نیست. بلکه در صدد موجه نشان دادن نظام‌های اعتقادی و معرفتی‌‌اند.

نکته:
در حال حاضر، بسیاری از فیلسوفان دیگر در پی اثبات صدق یک نظریه نیستند. در حال حاضر،‌ نظریه‌ٔ برتر، نظریه‌ای است که چند خصوصیت داشته باشد:
1. بر کمترین پیش‌فرض مبتنی باشد
2. بتواند بیشترین سؤال پیرامون خودش را پاسخ دهد

اشکالات وارد به نظریه‌ی پلانتینگا:
  • گریگتین: ما بسیاری از انسان‌های فرهیخته و تحصیل‌کرده را می‌شناسیم که باور به خدا را باور پایه نمی‌دانند. در حقیقت اشکال کار شما این است که این استدلال را محلی و مختص به عرف مؤمنان کرده‌اید.
  • اگر این حرف درست باشد،‌ باب زیاد شدن باورهای پایه باز می‌شود. و از فردا هر چیزی تبدیل می‌شود به باور پایه.
  • او ملاک و معیار واضحی برای «پایه بودن» یک باور ارائه نکرده است.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ سوم کلاس کلام اسلامی؛‌ 16 مهر 88

منظور از عقل:
1. توانایی
2. معقولات/ معلومات
3. نظام فکری (فلسفی، الهیاتی، کلامی)

مفهوم دین و ایمان:
نظرات مختلفی در این باره وجود دارد. برخی دین را نامی برای گزاره‌های آن می‌دانند و شخص متدین را کسی می‌دانند که به گزاره‌های یک دین باور داشته باشد. ولی برخی (مانند مسیحیان غربی) دین را از جنس گزاره‌ها نمی‌دانند و حتی از اسم «دین» هم استفاده نمی‌کنند و عنوان «ایمان» را به کار می‌برند و معتقدند ایمان به عیسی مسیح یا پیامبر اکرم مهم است؛‌ نه باور استقلالی گزاره‌های دینی.

پرسش:
اگر بین دین (به هر یک از دو دیدگاه) و عقل تعارض به وجود آید، به طوری که نشود تعارض را حل کرد، کدام مقدم است؟
پاسخ:
در نگاه سنتی که قطعا دین مقدم است. حتی از عبارات متفکرین و متکلمین ما بر می‌آید که «عقل خادمهٔ دین است.». یکی از علل اساسی این نگاه سنتی این است که در بین دانشمندان سنتی، بسیاری از علوم توسط منابع دینی در اختیار آن‌ها قرار می‌گرفت. در حقیقت، این سؤال با توسعهٔ دانش غیر دینی پررنگ‌تر شده است. اما دیدگاه‌های جدید در پاسخ به سؤال را می‌توان در چند دسته تقسیم کرد:

الف. عقل‌گرایی
  1. حداکثری: به این معنا که باید همهٔ جوانب با عقل بررسی شود و ایمان به یک دین باید از فیلتر بررسی حداکثری عقلی عبور کند. یعنی برای این که نظام اعتقادی،‌ واقعا و عقلا مقبول باشد، باید بتوان صدق آن را اثبات کرد.
  2. حداقلی [این اصطلاح توسط استاد استفاده شده ولی این که دقیقا چه توضیح و تعریفی دربارهٔ آن ارائه داده‌اند، متوجه نشدم. در کتاب نیز، اشاره‌ای به این تعبیر نشده است.]
  3. انتقادی: نظام‌های اعتقادی و دینی را می‌توان و باید مورد بررسی عقلی قرار داد؛ اگرچه اثبات قاطع آن‌ها امکان‌پذیر نیست.

ب. ایمان‌گرایی
در این دیگاه چنین گفته می‌شود که اگر قرار باشد ایمان هم از مرز عقل بگذرد، در حقیقت انسان به استدلال عقلی خودش ایمان می‌آورد، نه به خود دین، نه به خود عیسی مسیح علیه‌السلام یا نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله. به عنوان مثال، وقتی شما به کسی پول قرض می‌دهید و در عین حال،‌ از او چندین سند و ضمانت و شاهد می‌گیری، دیگر جای این سخن نیست که «من به تو اعتماد کردم که به‌ات پول قرض دادم» یا «من به تو ایمان دارم». به بیان دیگر، نباید ایمان را در حد یک استدلال عقلی تنزل داد. این دیدگاه تا حد زیادی تحت تأثیر آموزه‌های رایج مسیحی است که ایمان را نوعی ریسک می‌داند. همچنین آموزه‌ٔ خاص «تثلیث». تفکرات اگزیستانسیالیستی هم به این سبک از نگاه، نزدیک است.

اشکال:
این شیوه، برای کسانی که در خانواده و فضایی دینی تربیت نشده‌اند، راه اعتقاد به یک دین را می‌بندد. برای شروع التزام به یک دین، سبک ایمان‌گرایی کفایت نمی‌کند.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ دوم کلاس کلام؛ 9 مهر 88

تذکر:
یادداشت من از جلسهٔ دوم کلاس کلام اسلامی، به همین مقدار خلاصه می‌شود. این که چرا این قدر کوتاه است، نمی‌دانم چرا ولی تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند، بیشتر وقت آن جلسه به معرفی کتاب «عقل و اعتقاد دینی» و نظرسنجی دربارهٔ این که برنامهٔ کلاس در این ترم چگونه باشد، گذشت. به هر حال، اگر کسی یادداشت تکمیلی برای این جلسه دارد برای ایمیل من ارسال کند تا ضمیمهٔ این بخش شود.

الهیات:

1. به معنای اعم (فلسفه): وجه تسمیه این است که کلامیون، مباحث فلسفی را مقدمه‌ای برای مباحث اصلی کلام می‌دانند.
2. به معنای اخص: در الهیات به این معنا، مباحث محض فلسفی حذف می‌شوند و مستقیما بحث، از اثبات وجود خدا آغاز می‌شود.

نکته:
1. مباحث اثبات وجود خدا، قاعدتا باید جزء مباحث فلسفهٔ دین قرار گیرد نه اینکه جزء مباحث کلامی محسوب شود؛ چون چنانکه در جلسهٔ گذشته هم مطرح شد، مسائل علم کلام، آموزه‌های اختصاصی هر دین هستند. در حالی که وجود خدا، مسئلهٔ اختصاصی اسلام نیست که بخواهد جزء کلام اسلامی باشد.
2. اصطلاح «دلیل عقلی» در کلام به معنای استدلال بشری است و شامل دلیل عقلی محض، دلیل تجربی و دلیل تاریخی نیز می‌شود.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

یادداشت من از جلسهٔ یکم کلاس کلام؛ 2 مهر 88

علم کلام
کلام اسلامی یکی از شاخه‌های علوم اسلامی است. رشته‌های علوم دینی که تحت عنوان Study of religion قرار می‌گیرند، هفت سرفصل اصلی هستند که یکی از آن‌ها کلام است. دین‌پژوهشی به معنای فعالیت در یکی از این شاخه‌هاست و لزوما به این معنا نیست که خود دین‌پژوه هم مقید به دین باشد.

دین‌پژوهشی:
  1. کلام
  2. فلسفهٔ دین
  3. جامعه‌شناسی دین
  4. روان‌شناسی دین
  5. تاریخ ادیان
  6. دین‌شناسی مقایسه‌ای
  7. انسان‌شناسی دینی

تفاوت کلام و تئولوژی:
تئولوژی اسم عامی است برای همهٔ علوم خداشناسی و اختصاص به عقاید ندارد. به عنوان مثال، شامل علم تفسیر و رجال هم می‌شود؛ ولی کلام، اختصاص به باورهای نظری در یک دین و اصطلاحا «اعتقادات» آن دین دارد.

موضوع علم کلام:
گزاره‌های دین و آنچه که در متون مقدس یک دین آمده است، موضوع علم کلام هستند. البته در دایرهٔ متون مقدس اختلاف هست [مثلا شیعه، هم قرآن و هم کلام معصومین را متن مقدس می‌داند ولی متن مقدس اهل تسنن، فقط قرآن است.] لوی اصل عنوان باید در کلام استخدام شود.

هدف علم کلام:
  1. تبیین معقول* موضوع: بعضی موضوعات کاملا عقلی هستند و عقل به تنهایی برای تبیین آن‌ها کفایت می‌کند ولی گاه نیز، عقل کفایت نمی‌کند و علم کلام از دلایل نقلی استفاده می‌کند؛ مثلا برای اثبات رجعت.
  2. اثبات گزاره‌های دینی
  3. دفاع از آموزه‌های دینی (مثلا پاسخ به شبهات موجود دربارهٔ آموزه‌های دینی و گاهی حتی تبیینی جدید از موضوع گزاره‌های دینی، برای رفع شبهات وارد بر آن‌ها)
* منظور از «معقول» این است که دارای انسجام درونی باشد، نه این که لزوما با عقل صرف قابل اثبات باشد. با توجه به همین معناست که تبیین «معقول» را مقسمی برای «عقلی» و «نقلی» قرار دادیم.

روش‌های علم کلام:
  1. عقلی: مثلا برای اثبات لزوم امامت
  2. تاریخی: مثلا برای اثبات گزارهٔ «غلبت الروم...»
  3. تجربی: یعنی استفاده از همان روش‌هایی که در علوم تجربی استفاده می‌شود؛‌ مثلا گزارهٔ «لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا» یا آیهٔ «و جعلنا من الماء کل شیء حی»
  4. شهودی: مثلا «ألا بذکر الله تطمئن القلوب»


کلام جدید:
این تعبیر البته تا حدودی نارساست؛ چون کلام جدید اسلامی، علم جدیدی نیست، بلکه در حقیقت «مسائل جدیدی برای علم کلام» است ولی ساختار و هدف،‌ همان کلام قدیم است. اما در مسیحیت،‌ قضیه متفاوت است. در قرن 19 میلادی، تغییر بنیادینی در نگاه به گزاره‌های دینی رخ داد که به کلی منجر به تغییر ساختار الهیات و کلام مسیحی شد.

این رویداد، زیر سؤال رفتن اصل کتاب مقدس و جریان نقد آن بود که منجر به وارد شدن ایراداتی بدون جواب به کتاب مقدس شد. این ایرادات، به دو دستهٔ کلی تقسیم می‌شوند:
  • ناسازگاری درونی بخش‌های کتاب مقدس
  • ناسازگاری گزاره‌های کتاب مقدس با تجربیات و علوم بشری

شلایر ماخر:
او معتقد بود که تدین به دین مسیح، به معنای تدین به اصل متن کتاب مقدس نیست، بلکه تدین یعنی یک تجربهٔ دینی که می‌تواند لزوما از مسیر کتاب مقدس نگذرد. پس وظیفهٔ متکلم مسیحی دفاع از آموزه‌های کتاب مقدس نیست. البته این متون مقدس‌اند و می‌توانند الهام‌دهندهٔ مؤمنان باشند ولی دین، همان تجربهٔ دینی است. به عبارت دیگر، دین «مواجهه با امر مقدس» است.

پس استفاده از تعبیر کلام جدید در مورد کلام اسلامی، به نوعی مسامحه در تعبیر است و این اصطلاح صرفا در الهیات مسیحی معنا داردکه ساختار جدیدی برای کلام و دین مسیحی به وجود آورده است.

نکته:
البته بعدها نظریهٔ شلایر ماخر در قرن بیستم کنار گذاشته شد و می‌شود گفت که الهیات مسیحیت فعلی، تحت تأثیر تفکرات بارت قرار دارد.

تفاوت فلسفه و کلام:
علم فلسفه [فلسفهٔ مطلق] در پی ارائهٔ یک نظام معرفتی برای کل هستی است و اختصاص به هیچ دینی ندارد ولی علم کلام در پی تبیین و اثبات گزاره‌های معرفتی یک دین است و لزوما به دنبال ارائهٔ یک نظام جامع برای هستی نیست و در این زمینه، کاملا دینی است که خود را وقف آن کرده است.

می‌شود گفت که فلسفهٔ اسلامی، بیشتر جنبهٔ کلامی دارد تا فلسفی. به بیان بهتر، متکلمین اسلامی، از فلسفه نیز به عنوان ابزاری برای تبیین و اثبات آموزه‌های دین اسلام استفاده کرده‌اند ولی به هر حال، از محدودهٔ دین اسلام، خارج نشده‌اند.

البته بعضی نیز معتقدند که فلسفهٔ اسلامی، همان فلسفهٔ مطلق است و تفاوت آن با فلسفهٔ مسیحی در این است که برای یک فیلسوف اسلامی، دین اسلام الهام‌بخش موضوعات بوده است. برای همین است که در فلسفهٔ اسلامی از آموزهٔ خلقت هم بحث می‌شود ولی در فلسفهٔ بودایی، سخنی از آموزهٔ خلقت به میان نمی‌آید.

تفاوت کلام و فلسفه، به طور خلاصه:
  • موضوع فلسفه: عام‌ترین مسائل هستی (بر خلاف کلام که موضوعش، آموزه‌های دینی است)
  • هدف فلسفه: کشف واقعیت‌های جهان هستی (بر خلاف متکلم که باور به آموزه‌های دینی دارد و در صدد تبیین و دفاع از آن‌هاست)
  • روش فلسفه:‌ فقط عقل (بر خلاف کلام که از روش‌های دیگر نیز استفاده می‌کند.