کلاس استاد صادقنیا، مجموعا ده جلسه برگزار شد که یادداشتهای شخصیام را از آن کلاسها آماده کردهام و لینک تکتک مطالب را در انتهای این مطلب میتوانید بخوانید؛ مانند کاری که برای کلاس کلام انجام شد. اگرچه تذکر این نکته هم ضروری است که استاد صادقنیا، متن و کتاب خاصی را به عنوان مرجع و منبع درس مشخص نکردهاند و یادداشتهای پیش روی شما، یادداشتهای من در کلاس ایشان، و صرفا برداشتهایی است که از درس داشتهام؛ آنها را به عنوان پیادهشدهٔ تکتک حرفهای استاد و قطعی صد در صد فرض نکنید. همین که نگاه منتقدانهتان را موقع خواندن این یادداشتها از دست ندهید، کافی است:
جلسهٔ اول؛ 9 مهر 88
نمایش پستها با برچسب تاریخ ادیان 1 - ادیان ابتدایی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب تاریخ ادیان 1 - ادیان ابتدایی. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ بهمن ۶, سهشنبه
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ دهم کلاس ادیان ابتدایی؛ 17 دی 88
توتمیسمتوتمپرستی، یک باور کاملا قبیلهای است. برای همین همهٔ نمادهایی که آن قبیله را مشخص میکند، در آن وجود دارد. بحث توتمپرستی بیش از این که یک بحث دینشناسانه باشد، یک بحث مردمشناسانه است. جادو هم در بحث توتمپرستی میگنجد. توتمپرستی بیش از آنیمیسم، تعلقات قبیلهای دارد. در حقیقت، آنیمیسم بیشتر جنبهٔ شخصی دارد.
توتم چیست؟
توتم، عبارت است از چیزی که نیای نخست یک قبیله برای آن احترام قائل بوده و آن را به عنوان نماد قبیله و محافظ آن میشناخته است و باورش کرده بوده است.
به لحاظ مصداقی، مردمشناسان توتم را به دو نوع تقسیم میکنند:
احکام مربوط به توتمها در نگاه قبایل توتمی:
چگونگی پدید آمدن توتمها:
یک سری از پژوهشگران نظر خاصی دربارهٔ چگونگی پیدایش توتم، نمیدهند. اما پژوهشگران دیگر، دو دستهاند:
الف. پژوهشگران قدیم (این سه نظریه، بیشتر مردمشناسانه هستند):
توتم چیست؟
توتم، عبارت است از چیزی که نیای نخست یک قبیله برای آن احترام قائل بوده و آن را به عنوان نماد قبیله و محافظ آن میشناخته است و باورش کرده بوده است.
به لحاظ مصداقی، مردمشناسان توتم را به دو نوع تقسیم میکنند:
- گیاه: قبایلی که توتم آنها از این دست باشد، «گیاهپرست» خوانده میشوند.
- جانور (جاندار): قبایل جانورپرست
احکام مربوط به توتمها در نگاه قبایل توتمی:
- از نگاه برخی قبایل، رویگردانی افراد از توتمها، نحس و شوم محسوب میشده است و علاوه بر این که کار بدی بوده است، باعث عواقب ناخوشایند نیز بوده است.
- حرمتگزاری با رقص به دور توتم یا قربانی کردن برای آن
- توتم، به معنای نگهبان قبیله بوده است. شاید علت نحس بودن رویگردانی از توتم نیز به خاطر همین بوده که شخص با بیاحترامی به توتم، از تحت حمایت و حفاظت توتم، خارج میشده است.
- از آنجا که توتم، نماد قبیله است، رویگردانی از توتم، به معنای رویگردانی از قبیله بوده است. برای همین را از قبیله طرد میشده است. ظاهرا مجازات «تبعید» هم ریشه در این قضیه دارد.
- افراد قبایل، خودشان را به توتم خود شبیه میکردهاند. نقاشیهای روی صورت یا حرکات عبادی قبایل توتمی، معمولا نوعی شبیهسازی به توتم است.
- معمولا توتمها اصل و فرع داشتهاند و این اصل و فرع به روابط افراد و جایگاهشان در قبیله مربوط بوده است. مثلا یک توتم بزرگ به عنوان توتم توتمها و خدای خدایان شناخته میشده است و یک سری توتمهای فرعی نیز وجود داشتهاند.
- نخستین قبایلی که پدیدهٔ توتمپرستی در آنها به چشم خورده است، در استرالیا قرار داشتهاند. بعد از استرالیا جاهای دیگری مثل چین، مصر و ایران را نیز میشود جزء کشورهای پیشین در زمینهٔ توتمپرستی به حساب آورد.
نکته:
هنوز احساس میشود که در بسیاری از روستاها، نوع برخورد با عناصر دینی (حتی اسلامی) تحت تأثیر باورهای توتمی و با ادبیات توتمی است. مثلا این نوع نگاه که «اگر عزاداری امام حسین نرویم، غضب امام حسین ما را میگیرد.»
چگونگی پدید آمدن توتمها:
یک سری از پژوهشگران نظر خاصی دربارهٔ چگونگی پیدایش توتم، نمیدهند. اما پژوهشگران دیگر، دو دستهاند:
الف. پژوهشگران قدیم (این سه نظریه، بیشتر مردمشناسانه هستند):
- نظریهٔ سودمندی: توتمها به این دلیل پدید آمدند چون احساس میشد برای قبیله سودمند هستند و خیرات و برکاتی داشتهاند. این خیرات و برکات هم تصادفی بودهاند.
- نظریهٔ جادو: توتمها به این دلیل به وجود آمدهاند که افراد قبایل فکر میکردهاند که توسط توتمها میتوانستد جادو کنند.
- نظریهٔ اسمی: توتمها میتوانستند مرزی بین یک قبیله با قبایل دیگر باشند.
- جامعهشناسانی مانند دورکیم (صور بنیادین حیات دینی): برای این که یک جامعه و ساختار اجتماعی شکل بگیرد، یک سری توافقهایی لازم است. این توافقها، توتمها را به وجود آورد. چیزی شبیه رنگ سبز در شرایط جامعهٔ کنونی ما.
- روانشناسانی از قبیل فروید: قصهٔ پریان
تابوئیسم:
تابوئیسم که جزء ادیان ابتدایی محسوب میشود، مجموعه قوانین و احکامی است که در پیرامون توتمها وضع میشود. تابوها هنجارساز هستند و مجموعهٔ ارزشها را مشخص میکنند.
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ نهم کلاس ادیان ابتدایی؛ 10 دی 88
اصل بقایای تایلور (Edward Burnett Tylor):انسانشناسها و مردمشناسها به تبع قاعدهٔ بقایای تایلور، ادیان را هم در یک مسیر رشد از گذشته تا اکنون میدانند و معتقدند که همهٔ ادیان (ابراهیمی، غیر ابراهیمی) همگی به همان صور بنیادین ادیان برمیگردند. با بررسی ادیان ابتدایی، به این نتیجه میرسیم که دو نوع کلی از باورهای دینی در بین مردم جاری است:
- طبیعتپرستی (Naturism): انسانها در ابتدا باورهای طبیعی داشتند و بعد به باورهای متافیزیکی کشیده شدند. در این نظریه چنین گفته میشود که اولین چیزی که بشر شناخت، طبیعت بود. برای طبیعت حرمت قائل شد. بعد کمکم از طبیعت ترسید و در مقابل آن کرنش کرد و شروع به پرستشش کرد. کمکم انسان به طبیعت روح داد و روحپرست شد.
- جانپرستی (Animism): انسانها در ابتدا باورهای متافیزیکی داشتند و بعد به باورهای طبیعی رسیدند. در این نظریه گفته میشود که بشر وقتی آمد قبل از این که طبیعت را بشناسد، روح را شناخت و بعد روح را به طبیعت ربط داد. در حقیقت، اول روح را پرستید و بعد با تعمیم روح به طبیعت، به طبیعتپرستی نیز روی آورد.
1. آشنایی با جان (چیزی از غیر از جسم) از کجا شروع شده است؟
تایلر: آشنایی بشر با جان، از خواب دیدن او شروع شد. وقتی دید که در خواب، درد و خوشحالی و سختی را تجربه میکند ولی وقتی بیدار میشود اثری از آنها نیست، به این نتیجه رسید که چیزی غیر از جسم نیز وجود دارد. کمکم برای این جان، ویژگیهای بیشتری قائل شد.
اسپنسر: بشر توانایی بیش از این داشت. او از همان ابتدا، تفاوت خودش را با موجودات بیجان میفهمیده است. چنانکه که یک گربه هم متوجه تفاوت بین موش جاندار و یک موجود بیجان را میفهمد.
2. چگونه «جان» به «روح» تبدیل میشود؟
نکته: تفاوت جان با روح در این است که جان تعلق جسمانی دارد ولی روح تعلق جسمانی ندارد.
انسان وقتی مُرد، به این نتیجهٔ جدید رسید که گاهی ممکن است جان از بدن خارج شود ولی برعکس خواب که دوباره برمیگردد، این بار دیگر برنمیگردد. پس میشود جان را به گونهای تصور کرد که هیچ ارتباطی با جسم ندارد و نیازی به آن ندارد. اسم این موجود جدید را گذاشتند «روح». یعنی روح یک موجود غیر وابسته به جسم است که استقلال دارد. ساخت قبرستان هم با آن ویژگیها و آداب خودش، به خاطر همین اعتقاد داشتن به روح است.
3. چگونه روح را به طبیعت تسری داد؟
جانبخشی به طبیعت نیز یک واکنش شبیه واکنش کودک نسبت به عروسک بوده است و همانطور که کودک با عروسکش صحبت میکند و آن را جای پدر، مادر یا افراد خانوادهش میگذارد، بشر نیز برای طبیعت جان قائل شد و عناصر طبیعت را دارای جان فرض کرد.
اصل ربایش تایلور:
بر خلاف قطبهای همنام آهنربا که همدیگر را دفع میکند، عناصر مقدس و دینی همدیگر را جذب میکنند. عناصر مختلف به واسطهٔ شباهت با عناصر مقدس، حالت تقدس پیدا میکنند. [استاد: مثلا نمک مقدس است، بعد چون شیر هم سفید است و شبیه نمک است، حالت تقدس پیدا میکند و ممکن است خرید و فروشش در بعضی جوامع ممنوع شود.] و وقتی بشر به بعضی از عناصر طبیعت جان داد، عناصر دیگر نیز اگر شباهتی به عناصر مقدس شبیه میشدند، آنها هم کمکم جان پیدا میکردند و حالت مقدس پیدا میکردند و با زیاد شدن امور مقدس، کمکم دین و مجموعهٔ دینی به وجود میآید.
قائلین به نظریهٔ طبیعتپرستی:
پسزمینهٔ شروع این نظریه، دستاورد برادران گریم در مقایسهٔ اسطورههای هند و اروپا بود. آنها به این نتیجه رسیده بودند که در این دو تمدن، اسطورهها حاصل «کمال مطلوب» این مردم بوده است. بعد این که دیدند اسامی این اسطورهها نیز شبیه به هم هستند و شباهتهای دیگر که باعث شد به این نتیجه برسند که ارتباطی بین اسطورههای این دو سرزمین وجود دارد.
بعدها ماکس مولر این نظریه را ارائه داد که وجه مشترک بین این اسطورهها درک مشترک این دو تمدن نسبت به طبیعت بوده است. او میگوید: «اگر قرار باشد دین مشروعیت خود را داشته باشد باید مثل دیگر علوم از تجارت محسوس شروع شده باشد.» یا در جای دیگر میگوید: «چیزی در اندیشهی آدمی وجود ندارد الا اینکه قبلا حس شده باشد.» یعنی بشر در ابتدا طبیعت را حس کرد و بعد برای آن جان قائل شد و کمکم آن را پرستید. یعنی در ابتدا خورشید را نماد یک نیرو دیدهاند، آب را نماد نیرویی دیگر و بقیهٔ مظاهر طبیعت نیز به همین منوال؛ و بعد برای آنها تقدس قائل شدند و برای آنها اسمهای مقدس گذاشتهاند.
موضوع جلسهٔ بعد: «توتمیسم»
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ هشتم کلاس ادیان ابتدایی؛ 26 آذر 88
بسیاری از منتقدین که نظر فروید دربارهی پیدایش دین نقد میکنند، متأسفانه درست نظر فروید را درک نکردهاند. به نظر میرسید شهید بزرگوار استاد مطهری هم جزء همین دسته باشند. دیگر نکته این که ما باید در ابتدا خوب درک کنیم کجای نظریهی فروید به ما کار دارد و با عقاید ما تضاد پیدا میکند.فروید:
زیگموند فروید در ششم ماه می 856 در فرایبورک آلمان در یک خانوادهی پدرسالار به دنیا آمد. پدرش دستکم سه زن داشته است. فروید فرزند همسر سوم پدرش است. از پدرش خاطرات بدی دارد و خودش میگوید: «من احساس میکردم که تنها سرمایهٔ مادرم در برابر پدرم بودم.» مهمترین ویژگی فروید، اعتماد به نفس بالای اوست که در آثارش هم به خوبی پیداست.
تبیینهای فروید از دین:
1. تبیین او از منشأ پیدایش ادیان و آیینهای اولیه (کتاب توتم و تابو)
قصهی پریان:
او تبیینش را با ماجرایی به نام «قصهٔ پریان» بیان میکند. او میگوید انسانهای اولیه در یک رمهای زندگی میکردهاند که در این رمه، یک نر بر جامعه مسلط بوده است. این انسان مسلط، دخترانی داشته و پسرانی، و این دو دسته را از هم جدا نگهداری میکرده و پسرها را از این که به دخترها نزدیک شوند، دور میکرده است. بعد از مدتی پسران با همدیگر متحد شدند و پدر را کشتند و گوشتش را خوردند. علت این که گوشتش را خوردند این بود که احساس کنند قویترند.
ولی بعد از مدتی بچهها پشیمان شدند و گفتند برای جبران خطایی که کردهایم، دو کار میکنیم. یکی این که ممنوعیتی که به خاطر کشتن پدر، به جواز تبدیل شده بود، آن را دوباره ممنوع میکنیم؛ پس ازدواج با خواهران حرام است. دیگر این که ما این پدر را دوباره زنده میکنیم. اما چون نمیتوانیم خودش را برگردانیم، یک نماد درست میکنیم و آن را جای او میگذاریم و از آن پس، آن نماد و مجسمه را تکریم میکنیم. به این شکل بود که تابو به وجود آمد و این مجسمه تبدیل شد به تابوی آن قبیله.
نتایج این قصه:
1. اولین دینی که در بین مردم به وجود آمد، توتمپرستی بود.
2. بر اساس این تبیین و البته تصریح خود فروید، دین زاییدهی سه چیز است: احساس گناه، پشیمانی و تلاش برای جبران. در حقیقت، دین انگیزهٔ بازگشت به گذشته است و هیچ نگاهی به آینده ندارد. به بیان دیگر، این کار صورت گرفته است تا قبیله، بازسازی شود.
2. تببین او دربارهی پیدایش باورهای دینی و مهمترین آنها اعتقاد به خدا (کتاب «آیندهی یک پندار»)
در این کتاب، فروید تبیین دیگری دارد که نگاهش به جوامع انسانی و شعائر آیینی نیست. بلکه نگاهش به اعتقادات ادیان است. در این نگاه، فروید اصلا به دینهای تاریخی یا یک دین خاص نگاه نمیکند بلکه نگاه به روانشناخت دین دارد.
او میگوید انسان زاییدهی طبیعت است و به این طبیعت دلبسته است و تعلقات عاطفی دارد ولی طبیعت او را تهدید میکند و با او بیرحم است. انسان توان خود را محدود میبیند و پناه میبرد به اجتماع ولی باز هم احساس ترس دارد. در این صورت او و جامعه موجودی را آرزو میکنند که از آنها توانمندتر است. به همین دلیل، خدا را میسازند.
نتیجه اینکه خدا زاییدهی دو چیز است:
1. ترس
2. آرزو
انسان، وقتی کودک است خودش را نیازمند پدر میبیند. او وقتی بزرگ میشود و خودش را روبهرو با وقایع طبیعی میبیند، دوباره یاد دوران کودکیاش میافتد و دوباره پدر را بازسازی میکند. در این دیدگاه فروید، «خدا» یک «منِ آرمانی» (Ideal I) است. به طور خلاصه، «خدا» از نظر فروید، حاصل یک «فرافکنی ناشناخته» است.
نتیجهی این تببین:
هر چه آدمها به من آرمانی خود نزدیک بشوند، دینداری در آنها کمتر میشود. منتها دیدگاه فروید با دیدگاه کنت که پیشبینی میکرد یک روز بالاخره دین از بین میرود این است که فروید معتقد است فاصلهی بین منِ حقیقی و من آرمانی انسان، هیچ وقت تمام نمیشود؛ پس دین هم برای همیشه باقی خواهد ماند.
نکتهای که هست این است که هر چه به فاصلهی بین «من آرمانی» و «من واقعی» بیشتر توجه شود، تشویش آدم بیشتر میشود؛ برای همین دین میتواند آدمها را از این تشویش آزاد کند.
3. تبیین او دربارهی متمایل شدن انسانها به دین (در این ساحت، بیشتر به بنیانگذاران دین نظر دارد.)
ابتدای این تبیین شباهت به همان تبیین قبلی دارد. یعنی انسان در برابر طبیعت، به جامعه پناه میبرد. وقتی به جامعه پناه میبرد، جامعه او را محدود میکند. با ایجاد این محدودیتها، تمایلات و غرائز او سرکوب میشود. وقتی سرکوب شد، به او بازگشت میکند. وقتی این فشارها به خودش بازگشت میکند، او را وادار به چیزهای دیگر میکند؛ شاعر میشود، تواناییهای جدید پیدا میکند و حتی... پیامبر میشود. این چنین میشود که دین به وجود میآید.
4. تبیین او دربارهی ادیان توحیدی و یکتاپرستی (کتاب موسی و یکتاپرستی)
او میگوید، یهودیت آغاز یکتاپرستی است ولی موسی کسی نبود که توحید را آورد. او هم یکی از شاهزادههای نسل اخناتون بوده است. آن آدم، تمایلات یکتاپرستانه داشت. موسی هم این تفکر را به بنیاسرائیل آورد. بنیاسرائیل ولی حرف او را گوش نکردند تا این که موسی مُرد.
بعد از این که موسی مرد، بنیاسرائیل پشیمان شدند و سعی کردند که به تفکر موسی برگردند. ولی این بار مثل قبائل نخستین، تابو درست نکردند. بلکه موسی را آنطور که فکر میکردند، در کتابها و متون بازسازی کردند و این چنین شد که یهودیت به وجود آمد.
نتیجه این تقریر:
یکتاپرستی، نتیجهی پشیمانی و احساس گناه است.
نکته:
به نظر میرسد که فروید، دین را پدیدهٔ ناخوشایندی نمیداند و به آن نگاه منفیای ندارد؛ بر عکس مارکس و امثالهم که دین را منفی و بد میدانستند.
نقدهایی بر فروید:
- تبیینی که فروید از پیدایش دین دارد، کلیت ندارد و سازگاری با همهٔ ادیان ندارد. مثلا این تعبیر پدر، شاید با مثلا مسیحیت سازگار باشد، ولی با یهودیت و اسلام سازگار نیست. یا آن تعبیر توتمپرستی و اینها با اسلام و یهودیت سازگاری ندارد.
- بیشتر این تبیینها به نوعی کاهش دادن و تقلیل دادن دین است. منحصر کردن کل دین در غریزهٔ جنسی، خیلی تقلیل دادن دین است. دینی مثل اسلام، مسیحیت یا یهودیت که به شدت پیچیدگی دارند، چطور میتوانند به همین راحتی، از غریزهٔ جنسی ناشی شده باشند؟!
- تقریبا اجماع روانشناسان (روانشناسان بزرگی مثل یونگ) بر این است که این مبانی فروید، از نظر روانشناسی هم قابل قبول نیستند.
- این تبیینها بیشتر شبیه نوعی اسطورهسازی هستند و تبیین تاریخی قابل قبولی ندارند. قضیهٔ قصهٔ پرنیان و قصهٔ موسی، هیچ کدام دلیل کافی برای اثباتشان ارائه نشده است.
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ هفتم کلاس ادیان ابتدایی؛ 19 آذر 88
تحلیلهایی بر منشأ پیدایش دین از دیدگاه روانشناسانه:
هربرت اسپنسر (فیلسوف و جامعهشناس انگلیسی):
البته اسپنسر، جامعهشناس است ولی دیدگاه او نسبت به این مسئله، روانشناسانه است. او میگوید بیشترین فکرهای من از طریق مکاشفه و شهود به دست آمدهاند. ضمنا او خیلی اهل مطالعه نبوده است.
تز اصلی اسپنسر، «تکامل» است. جهان در حال تکامل است و به دنبال آن، بشر نیز در مسیر تکامل قرار دارد. بنابراین، بشر امروز متکاملتر از بشر نخستین و ابتدایی است. دین نیز یکی از شئون بشری است و مشمول این تکامل شده است.
او میگوید ما بیشتر به جدیات پرداختهایم تا شوخیها. بیشتر به درستیها پرداختهایم تا اشتباهات و خطاها. این در حالی است که خطاها، شوخیها و اشتباهات نیز در پس خود واقعیات و نکاتی دارند که باید کشف شوند. دین نیز، اگر چه خطاست ولی در پس خود، حقایقی دارد که نیازمند کشفاند.
مراحل پیدایش دین از نگاه اسپنسر:
مقایسه بین نظر کنت و اسپنسر:
شباهت: هر دو شکلگیری تکاملی برای دین قائلند.
تفاوتها:
نقد نظریهٔ اسپنسر:
این نظریه پیمایش کافی نشده است و خود اسپنسر هم نمیتواند اثبات کند که صور نخستین دینداری بشری، «روحپرستی» بوده است.
نکته:
تفاوت عمدهای که بین تببینهای جامعهشناسانه و روانشناسانه وجود دارد این است که اصولا جامعهشناسان، نقدهای بدبینانهتری به منشأ پیدا دین داشتهاند ولی نگاه روانشناسان به دین، خوشبینانهتر است. ضمن این که بسیاری از جامعهشناسان پیشبینی میکنند که در جوامع آینده، دین از بین خواهد رفت و جایی در جامعه نخواهد داشت؛ ولی روانشناسان معمولا دین را بخشی از زندگی بشری میدانند که تا انسان، انسان است، باقی خواهد ماند.
اریک (اریش) فروم:
فروم، یک روانکاو آلمانی است. از شاگردان مکتب فرانکفورت است و به بیانی، نئومارکسیست محسوب میشود.
مکتب فرانکفورت:
این مکتب، یک مکتب جامعهشناختی است مبتنی بر اعتراض به وضعیت موجود و طرفدار حرکت به سمت مطلوب. اریک فروم نیز گویا یک سری مشکلاتی در جامعه دیده است و به دنبال یک نوع درمان است.
نگاه فروم به دین نیز، تحت تأثیر همان نگاه انتقادی متأثر از مکتب فرانکفورت است. او معتقد انسان دردهایی دارد که برای درمان آنها نیاز به دین دارد.
درونمایهی اصلی نظر فروم:
کمونیتاریزم اومانیستیک (بیطبقگی انسانی):
این شبیه همون کمونیسم مارکس است با این تفاوت که محور در این نظریه، انسانمحوری است. یعنی کمونیسم را به جای این که اجتماعی ببینیم، انسانی ببینیم و به انسانها اجازه دهیم به وضعیت اصلی خودشان (بدون از خود بیگانگی و بدون سندگلی) بازگردند.
نیازهای پنجگانهی انسان از دیدگاه فروم:
از نظر فروم، هر یک از این عناصر یک سری جنبههای منفی دارد و یک سری جنبههای مثبت. انسان باید سعی کند دچار عناصر منفی نشود و خود را به عناوین مثبت نزدیک کند:
1. ارتباط:
عنصر مثبت این نیاز: عشقورزی
عنصر منفی این نیاز: سلطهپذیری یا سلطهگری
2. تعالی:
عنصر مثبت: خلاقیت
عنصر منفی: ویرانگری (برای رسیدن به تعالی، همه چیز را نابود میکند)
3. ریشهداری:
عنصر مثبت: یکپارچگی و انطباقپذیری (یعنی آدمها سعی میکنند خودشان را با جامعه، یکپارچه کنند)
عنصر منفی: تثبیت (یعنی انسانها به این دلیل، مهاجرت نمیکنند و یک جا میمانند.)
4. درک هویت:
عنصر مثبت: فردیت، درک خویشتن
عنصر منفی: سازگاری با گروه، هضم شدن در گروهها و اجتماعها
5. معیار جهتیابی (این که بداند چه چیزی خوب است، چه چیزی بد):
عنصر مثبت: وضع معیارهای منطقی
عنصر منفی: وضع معیارهای غیر منطقی
نگاه اریک فروم به دین؛ با توجه به مقدمات فوق:
اریک فروم، گرایش انسانها به دین را از باب همین نیازهای پنجگانه میداند. اریک فروم به طور خلاصه، دو دلیل کلی را برای گرایش جوامع و مردم به سمت دین ارائه میکند:
هربرت اسپنسر (فیلسوف و جامعهشناس انگلیسی):البته اسپنسر، جامعهشناس است ولی دیدگاه او نسبت به این مسئله، روانشناسانه است. او میگوید بیشترین فکرهای من از طریق مکاشفه و شهود به دست آمدهاند. ضمنا او خیلی اهل مطالعه نبوده است.
تز اصلی اسپنسر، «تکامل» است. جهان در حال تکامل است و به دنبال آن، بشر نیز در مسیر تکامل قرار دارد. بنابراین، بشر امروز متکاملتر از بشر نخستین و ابتدایی است. دین نیز یکی از شئون بشری است و مشمول این تکامل شده است.
او میگوید ما بیشتر به جدیات پرداختهایم تا شوخیها. بیشتر به درستیها پرداختهایم تا اشتباهات و خطاها. این در حالی است که خطاها، شوخیها و اشتباهات نیز در پس خود واقعیات و نکاتی دارند که باید کشف شوند. دین نیز، اگر چه خطاست ولی در پس خود، حقایقی دارد که نیازمند کشفاند.
مراحل پیدایش دین از نگاه اسپنسر:
- کشف روح توسط انسان: انسان در یک زمانی پی برد به این که دو ساخت دارد؛ یکی جسمانی، یکی روحانی. این را زمانی فهمید که برای اولین بار، خواب دید. یعنی مثلا در خواب برایش اتفاقاتی میافتاد و او را دچار تألم و درد میکرد ولی وقتی بیدار میشد میدید که همهی آنها از بین رفته است.
- تعمیم روحدار بودن، به همهٔ جانداران: این تعمیم از آنجا شروع شد که دیگران را نیز در خوابهای خود میدید و بعد از بیدار شدن متوجه میشد که آن شخص، آثار آن خواب را ندارد.
- تعمیم بعد روحانی به همهٔ طبیعت: بعدها به این نتیجه رسید که نه فقط انسانها و حیوانات، که همهی طبیعت دارای روح است. سنگ و گیاه و کوه و آسمان هم روح دارند.
- به وجود آمدن ترس از روح: از آنجایی که روحها در نظر او، تواناییهای خاص داشتند و در کنترل او نبودند، از آنها ترسید.
- تقدیس و پرستش روح: آن ترس از روح، به پرستش و تقدیس تبدیل شد و ترس انسان، او را وادار به کرنش در برابر آن ارواح کرد.
مقایسه بین نظر کنت و اسپنسر:
شباهت: هر دو شکلگیری تکاملی برای دین قائلند.
تفاوتها:
- منشأ پیدایش دین از نگاه کنت، جهل بود و بر اساس آن، هر چه علم پیشرفت کند، دینداری باید کمتر شود. این در حالی است که در تبیین اسپنسر، علت تأثیر پیشرفت علم بر کاهش دینداری، کم شدن ترس است. البته اسپنسر معتقد است هیچ گاه علم به حدی رشد نمیکند که ترس را به طور کلی از انسانها برطرف کند. پس دین هم باقی خواهد ماند.
- تبیین کنت، جامعهشناسانه است؛ ولی تبیین اسپنسر، روانشناسانه.
نقد نظریهٔ اسپنسر:
این نظریه پیمایش کافی نشده است و خود اسپنسر هم نمیتواند اثبات کند که صور نخستین دینداری بشری، «روحپرستی» بوده است.
نکته:
تفاوت عمدهای که بین تببینهای جامعهشناسانه و روانشناسانه وجود دارد این است که اصولا جامعهشناسان، نقدهای بدبینانهتری به منشأ پیدا دین داشتهاند ولی نگاه روانشناسان به دین، خوشبینانهتر است. ضمن این که بسیاری از جامعهشناسان پیشبینی میکنند که در جوامع آینده، دین از بین خواهد رفت و جایی در جامعه نخواهد داشت؛ ولی روانشناسان معمولا دین را بخشی از زندگی بشری میدانند که تا انسان، انسان است، باقی خواهد ماند.
استاد صادقنیا:
حالا کاری به اسپنسر نداریم، اما کلا نیازهای روانی، بخش مهمی از دینداری است و نقش مهمی دارد.
اریک (اریش) فروم:فروم، یک روانکاو آلمانی است. از شاگردان مکتب فرانکفورت است و به بیانی، نئومارکسیست محسوب میشود.
مکتب فرانکفورت:
این مکتب، یک مکتب جامعهشناختی است مبتنی بر اعتراض به وضعیت موجود و طرفدار حرکت به سمت مطلوب. اریک فروم نیز گویا یک سری مشکلاتی در جامعه دیده است و به دنبال یک نوع درمان است.
نگاه فروم به دین نیز، تحت تأثیر همان نگاه انتقادی متأثر از مکتب فرانکفورت است. او معتقد انسان دردهایی دارد که برای درمان آنها نیاز به دین دارد.
درونمایهی اصلی نظر فروم:
- پیچیدگی انسان: انسان از طبیعت جدا شده است و باید به طبیعت بازگردد تا آرامش پیدا کند. فروم (بر خلاف فروید) معتقد است انسان شبکهی پیچیدهای است از ارتباطاتی بین خودش و جوامع. او دارای دانستهها و نادانستهها، عواطف و احساسات و... است. برای مطالعهٔ انسان، نمیشود فقط به یکی از این ابعاد توجه کرد. حرف فروم شبیه روانشناس فرانسوی، مورن است.
- تأکید شدید بر عشقورزی: انسان نیاز شدیدی به دوست داشتن و دوستداشتهشدن دارند.
- مفهوم جدا افتادن انسانها از اصل خود: فروم معتقد است انسانها آن طوری زندگی نمیکنند که طبیعت آنها میطلبد و این طبیعت انسانی در پیچ و خم قوانین اجتماعی گم شده است.
- استقلال انسان: انسانها موجوداتی مستقل هستند و باید مواظب این استقلال خود باشند. برای همین است که باید به اصل خود بازگردند و طبیعی باشند. این استقلال منافاتی با روابط اجتماعی انسانها ندارد و نباید بین آنها تنازعی پیش آید.
- گریزی از آزادی وجود ندارد
- انسانها از آزادی مطلق فراری هستند: فروم حتی معتقد است که هجوم جامعهٔ غرب به سمت دموکراسی برای این است که میخواهند اکثریتی وجود داشته باشد و آزادی اقلیت را قید بزند.
- انسان در قرن بیستم، انسانی از خود بیگانه است: او هویت خود را فراموش کرده است و به چیزهایی مشغول شده است که نیازمندیهای اصلی او نیست.
- انسانها عواطف را کشتهاند و سنگدل شدهاند.
کمونیتاریزم اومانیستیک (بیطبقگی انسانی):
این شبیه همون کمونیسم مارکس است با این تفاوت که محور در این نظریه، انسانمحوری است. یعنی کمونیسم را به جای این که اجتماعی ببینیم، انسانی ببینیم و به انسانها اجازه دهیم به وضعیت اصلی خودشان (بدون از خود بیگانگی و بدون سندگلی) بازگردند.
نیازهای پنجگانهی انسان از دیدگاه فروم:
از نظر فروم، هر یک از این عناصر یک سری جنبههای منفی دارد و یک سری جنبههای مثبت. انسان باید سعی کند دچار عناصر منفی نشود و خود را به عناوین مثبت نزدیک کند:
1. ارتباط:
عنصر مثبت این نیاز: عشقورزی
عنصر منفی این نیاز: سلطهپذیری یا سلطهگری
2. تعالی:
عنصر مثبت: خلاقیت
عنصر منفی: ویرانگری (برای رسیدن به تعالی، همه چیز را نابود میکند)
3. ریشهداری:
عنصر مثبت: یکپارچگی و انطباقپذیری (یعنی آدمها سعی میکنند خودشان را با جامعه، یکپارچه کنند)
عنصر منفی: تثبیت (یعنی انسانها به این دلیل، مهاجرت نمیکنند و یک جا میمانند.)
4. درک هویت:
عنصر مثبت: فردیت، درک خویشتن
عنصر منفی: سازگاری با گروه، هضم شدن در گروهها و اجتماعها
5. معیار جهتیابی (این که بداند چه چیزی خوب است، چه چیزی بد):
عنصر مثبت: وضع معیارهای منطقی
عنصر منفی: وضع معیارهای غیر منطقی
نگاه اریک فروم به دین؛ با توجه به مقدمات فوق:
اریک فروم، گرایش انسانها به دین را از باب همین نیازهای پنجگانه میداند. اریک فروم به طور خلاصه، دو دلیل کلی را برای گرایش جوامع و مردم به سمت دین ارائه میکند:
- نیاز انسان به نگرش مشترک همگانی: چون انسان اگر احساس کند در یک باوری تنهاست، راحت نیست. برای همین سعی میکند به جوامعی ملحق شود که باورهای مشابه او دارند.
- نیاز انسان به تعلق مشترک: انسان نیازمند این است که کسانی را بشناسد که مثل او به یک سری چیزها تعلق خاطر دارند. چیزی شبیه این که صاحب یک اتومبیل، علاقهمند است بداند چه کسان دیگری به این نوع از ماشین، علاقه دارند. این تعبیر، مرتبط با آن حرف فروم است که میگوید انسانها از آزادی مطلق، فراری هستند؛ چیزی که از لحاظ روانشناختی به آن «فرافکنی» میگویند.
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ ششم کلاس ادیان ابتدایی؛ 28 آبان 88
جامعهشناسی ماکس وبر:کنش انسان معطوف به اراده و معناست. پس برای درک پدیدههای اجتماعی باید کنشِ کنشگران اجتماعی را بررسی کنیم. یعنی به عنوان مثال، این تعبیر اشتباه است که «فقر، منجر به افزایش طلاق میشود». در حقیقت، ورای این دو متغیر (فقر و طلاق) باید به دنبال کشف کنش ذهنی افراد فقیر و افراد درگیر با طلاق هم باشیم.
بین خندهٔ یک انسان و شکستن یک درخت بسیار فاصله است. وقتی یک درخت میشکند، ما باید یک «اتفاق» را تبیین کنیم ولی وقتی یک نفر میخندد، ما نیازمند تفسیر یک «کنش» هستیم که بسیار پیچیدهتر است. بر اساس این توضیحات، میشود این طور گفت که جامعهشناسی وبر، «جامعهشناسی تفسیری و تفهمی» است.
کنشهای انسانها بر اساس نظر ماکس وبر:
- کنش سنتی: مثل این که شخصی کاری را انجام میدهد چون همه انجام میدهند. این کنش، لزوما شاید تبیین هم نداشته باشد.
- کنش عاطفی: مانند برافروختگی صورت در هنگام خشم، اضطراب یا مصیبتزدگی.
- کنش عقلانی معطوف به هدف: مثل لبخند زدن برای جلب توجه یک نفر
- کنش عقلانی معطوف به ارزش: مانند ناخدایی که هنگام غرق شدن کشتیاش، از کشتی بیرون نمیآید و همراه با آن غرق میشود.
ماکس وبر میگوید بشر هر چه پیشرفت میکند، به سمت کنشهای عقلانی نزدیکتر میشود. ما بروکراسی و چرخهٔ کاری تعریف میکنیم تا کنشهای سنتی و عاطفی را تقلیل دهیم. به همین خاطر در بروکراسی، قانون و ضوابط حاکم است.
البته بعضی نظامها بروکراسی تشکیل میدهند تا قدرتشان را استحکام بخشند. بسیاری از نظامهای دیکتاتوری، پاسخگو نبودنشان به مردم را در قالب قوانین تعریف میکنند تا مردم تبعیت بیشتری نسبت به حکومت آنها داشته باشند. بروکراسی حتی گاهی تبدیل به «قفس آهنین» میشود که حتی پای حاکم و قانونگذار را هم میبندد.
دین از نگاه ماکس وبر:
وبر تقریبا بیطرفانه با دین برخورد کرده است و سعی بر ارزشگذاری و تعیین خوب یا بد بودن آن نمیکند. او تا حدود زیادی دین را متغیر مستقیمی برای مسائل اقتصادی محسوب میکند. بر خلاف نظر دورکیم و دیگران، ماکس وبر معتقد است که دین بر هیچ ترتیب تکاملی خاصی استوار نیست. بلکه رفتار دینی، یکی از همین کنشهای انسانی است: یعنی کنش نوع اول. به عبارت دیگر، دین محصول کنشهای سنتی انسانهاست.
بر اساس این تعریف، با رشد عقلانیت، رفتارهای دینی از حالت سنتی به رفتارهای عقلانی تبدیل میشوند. همچنین رفتارهای دینی با توسعهٔ مدرنیته، از حالت جادویی خارج شده، به حالت عقلانی در میآیند؛ یعنی معطوف به هدف و معطوف به ارزش. از طرفی هر چه جامعه مدرنتر بشود، کنشهای عقلانی معطوف به هدف، بیشتر از کنشهای عقلانی معطوف به ارزش میشوند.
رهبران دینی در دیدگاه وبر:
تبیین وبر از رهبرانی مثل پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم این است که آنها کاریزما بودهاند و به هر دلیلی که نمیدانیم چیست، نفوذ قدرتمندی بر مردم داشتهاند. وبر بر همین اساس معتقد است که در جوامع مدرن، کاریزما شکل نمیگیرد.
منشأ پیدایش دین، به نظر برگر:
1. برگر اول:
او معتقد بود که دین حاصل سنت است. بنابراین میگفت مدرنیته منجر به پلورالیسم دینی و نهایتا کاهش نقش دین میشود.
2. برگر دوم:
در اینجا او چنین بیان میکند که مدرنیته باعث افزایش اندیشه و به تبع آن، بالا رفتن قدرت انتخاب میشود که بالا رفتن خلاقیت فکری را به دنبال دارد. ولی در عین حال، همین افزایش اندیشه، مدیریت آن را سختتر کرده، باعث افزایش اضطراب و همچنین کم شدن قطعیت و آرامش روانی شخص میشود. در اینجاست که شخص نیاز به یک منبع قطعی برای اعتماد کردن دارد. اینجاست که دین به وجود میآید. به بیان دیگر، «دین، زائیدهٔ اضطراب است».
نکته:
بر اساس نظریهٔ برگر دوم، در دنیای مدرن تنها دینی میتواند دوام بیاورد که قطعیت و ادبیات دگم خودش را از دست ندهد. مثلا دین «شهود یهوه» که به نظر بسیاری از جامعهشناسان، دین غالب آیندهٔ جهان خواهد بود، به خاطر همین ادبیات قطعی و دگم خودش است.
موضوع جلسهٔ آینده: «منشأ پیدایش دین از نگاه اسپنسر و اریک فروم»
۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ پنجم کلاس ادیان ابتدایی؛ 21 آبان 88
مارکسکارل هاینریش مارکس (متولد ۵ مه ۱۸۱۸ در آلمان، درگذشته ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعهشناس، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است. بدون شک، مارکس مؤثرترین شخصیت قرن بیستم است. برخی به شدت طرفدار او بودهاند و بعضی به شدت با او مخالف کرده، نقدش کردهاند. تا مدتها بلوک شرق بر اساس اندیشههای او اداره میشد.
نظریهٔ مارکس:
با شکلگیری اولین جوامع بشری، تقسیم کار صورت گرفت [منظور از «کار»، به خدمت گرفتن طبیعت است]. بعضی از مردم، ابزار تولید داشتند. بعضی دیگر هم که ابزار نداشتند برای کسانی که ابزار داشتند، کار میکردند. بر اساس این ابزار تولید و کار، یک نظام طبقاتی به وجود آمد.
کسی که کار میکند، از خود بیگانه میشود و کمکم یادش میرود که کیست و چه جایگاهی دارد. وقتی این روند ادامه پیدا میکند تضاد شکل میگیرد. این تضاد منجر به درگیری نظام کارگر و نظام صاحب ابزار کار میشود و نهایتا منجر به انقلاب میگردد. این انقلاب منجر به شکلگیری یک نظام بیطبقه میشود که همهٔ ابزار تولید در اختیار دولت قرار میگیرد و مردم، همه برای دولت کار میکنند.
مارکس بر این اساس معتقد است که تغییرات اجتماعی محصول پیامدهای طبقاتی و اقتصادی (ماتریالیسم تاریخی) هستند، نه معلول اندیشهها و ارزشهای انسانی و فرهنگ. به بیان دیگر، نظامهای اقتصادی، زیربناهای جوامع را تشکیل میدهند و دین و فرهنگ، صرفا روبنای یک جامعه هستند و تغییرات در زیربناهای اجتماعی است که میتواند تحول اساسی در روند حرکت یک جامعه ایجاد کند.
دین از نگاه مارکس:
به نظر او، دین در طبقهٔ کارگر برای ایجاد از خود بیگانگی به وجود میآید تا از انقلاب جلوگیری کند. دین در حقیقت، باعث میشود که طبقهٔ کارگر به واسطهٔ باور به زندگی پس از مرگ یا تقدیر الهی، متوجه این نشود که توسط سرمایهداران و ابزارداران، در حال استثمار شدن است و در نتیجه، ساکت بماند و انقلاب نکند. دین میتواند به او این اندیشه را القا کند که جایگاه تو همین است و خواست خدا بوده که تو کارگر باشی. مارکس به همین خاطر معتقد است که در کمون اولیه (زمانی که که هنوز تقسیم کاری صورت نگرفته بوده) دین وجود نداشته است. نقطهٔ ایدهآل مارکس نیز این است که جامعه به کمون اولیه بازگشت کند.
چه کسی دین را ایجاد میکند؟
1. احتمال اول: طبقهٔ دارای ابزار کار، دین را در میان طبقهٔ کارگر به وجود میآورد تا همچنان ابزار تولید را در اختیار خود نگه دارد.
2. احتمال دوم: توده یا طبقهٔ کارگر، دین را به وجود میآورد تا خود را آرام کند.
دکتر شریعتی و روحانیون:
به نظر میرسد، نوع نگاه دکتر شریعتی به روحانیون نیز به خاطر همین تأثیرپذیری از مارکسیسم باشد. چرا که روحانیون در چنین نگاهی، همپیالهٔ قدرت محسوب میشوند و با تبلیغ دین، به از خود بیگانگی طبقهٔ کارگر، کمک میکنند؛ چنان که در زمان دکتر شریعتی، بسیاری از روحانیون درباری نیز همین کار را میکردند.
با وجود نقدهای بسیار، به نظر میرسد که این نظریه دربارهٔ دین، بیبهره از واقعیت نباشد. یعنی گویا دین در بسیاری از موارد، واقعا چنین نقشی را بازی کرده است و دغدغهٔ این نظریه قابل درک است.
دین در طبقهٔ اشراف:
بر اساس نظریهٔ مارکس، دین در طبقهٔ توده است. اشراف دین ندارند. یعنی دین در طبقهٔ اشراف اصلا مفهوم ندارد. اما این که نمادهای دینی در طبقهٔ اشراف هم ظهور داشته باشد، به نظر مارکس صرفا برای آرام کردن مردم و جلوگیری از انقلاب است.
نقدهایی بر نظریهٔ مارکس:
- طبق این نظریه، تنها کسانی دین دارند که در طبقهٔ توده هستند. این در حالی است که تاریخ شاهد حکومتهای دینی هم بوده است.
- تاریخ ادیان این ایده را تأیید نمیکند که دین حاصل طبقات اجتماعی است. مثلا دین یهودیت با انقلاب به وجود آمد و اصلا دین برای آنها نقش «افیون» را نداشت.
- اگر دین دارای حاصل اختلاف طبقاتی است، پس در جوامع اولیه که هنوز به اختلاف طبقاتی نرسیده بودهاند، نباید دین وجود میداشت در حالی که خلاف این در تاریخ ثبت شده است.
- این نظریه پیمایش نشده است. باید جامعههای نمونهای انتخاب شوند و روی آنها پژوهش انجام گیرد؛ که چنین اتفاقی در این نظریه رخ نداده است.
- این نظریه، به شدت «تکبعدی» است و حاصل اغراق و غلو در تأثیر مسائل اقتصادی و چشم بستن بر ابعاد دیگر زندگی انسان است.
- مارکس، دین و ایدئولوژی را از یکدیگر تفکیک نکرده است. آنچه که این نقش را دارد، بیشتر ایدئولوژی است تا دین.
موضوع هفتهٔ آینده: «منشأ پیدایش دین از نگاه ماکس وبر»
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهٔ سوم کلاس ادیان ابتدایی؛ 30 مهر 88
آگوست کُنت:در این که جامعهشناسی توسط چه کسی اختراع شد، بحث است ولی به هر حال، اسم «جامعهشناسی» توسط آگوست کنت وضع شد. البته او ابتدا اسم «فیزیک اجتماعی» را برای این علم انتخاب کرده بود.
روششناسی کنت در مطالعات علوم اجتماعی:
گزارههای علوم انسان سوژه هستند و تفسیر و بطن دارند. به خاطر همین تغیُر و عدم ثباتشان نمیشود دربارهٔ آنها حکم قطعی داد. این بر خلاف علوم طبیعی است که گزارههای آن، ثابت و آبژه هستند. کُنت سعی میکند در مطالعات علوم اجتماعی روشی را پیش گیرد که به نتیجهای قطعی شبیه گزارههای علوم طبیعی برسد. از این رو، روش «پوزیتیویسم» (=اثباتگرایی) به وجود آمد.
کنت، سیر تکامل تفکر بشر را به سه مرحله تقسیم میکند:
- دوران کودکی بشر یا مرحلهٔ ربّانی و الهیاتی: این مرحله، مرحلهٔ اعتقاد بشر به ماوراء طبیعت، نسبت دادن حوادث طبیعی به امور ماورایی و مجموعا مرحلهای است که بشر، طبیعت و پدیدههای طبیعی را به صورت غیر علمی تبیین میکند.
- دوران جوانی بشر یا مرحلهٔ تفکر فلسفی: در این مرحله، علتکاوی انسان آغاز شد. او به دنبال علتها در طبیعت میگشت. در حقیقت در این دوران که آن را «دوران اندیشه» نیز مینامد، بشر سعی کرد که از کلی به جزئی حرکت کند.
- دوران بلوغ بشر یا مرحلهٔ علمی، اثباتی و تحقیقی: اینجا زمانی است که بشر بر روشهای تجربی (مشاهده، تکرار، پرهیز از کلیگویی) تأکید کرد و به بیان دیگر، از جزئی به سوی کلی حرکت کرد. این دوران، همان دوران «تفکر پوزیتیویستی و علمی» است.
تعبیر دیگری از کنت:
«دین فاصلهٔ بین ابزار و خواست انسان است.» یعنی هر چه بشر ابزارهای کمتری برای تسلط بر طبیعت داشته باشد، به دین گرایش بیشتری پیدا میکند؛ مثلا از خدا میخواهد که او را در برابر زلزله یا سیل محافظت کند. برای همین، تا مدتها مسئول درمان بیماران جذامی، کاهنان بودند، نه پزشکان.
پارادوکس کنت:
دین فقط جنبهٔ تبیینی ندارد. در حقیقت، علم فقط کارکرد تبیین را از دین سلب میکند ولی ویژگیهای دیگری هم هست. مثلا یکی دیگر از کارکردهای دین، ایجاد انسجام اجتماعی است. اگر جایگاه دین از بین رفته است، پس این انسجام اجتماعی از کجا میآید؟
پاسخ کنت به این پارادوکس:
علم جایگزین کارکرد تبیین دین است. چیزهای دیگری هم هستند که جایگزین کارکردهای دیگر دین شدهاند؛ مثلا قانون اساسی هر جامعه، نقش انسجامبخشی را به عهده دارد و اجتماع را از داشتن دین، بینیاز میکند.
نقد نظریهٔ کنت:
خود این نظریه با روش پوزیتیویستی به وجود نیامده است. در حقیقت این اشکال به نظر کنت وارد میشود که این نظریه، پیمایش نشده است. یعنی با روشهای آماری جامعهشناسانه قابل اثبات نیست. چنانکه میبینیم جوامع پیشرفته هم هنوز دین، پیروان زیادی دارد و پیشرفت علم نتوانسته است، نقش دین را از زندگی انسان حذف کند.
نکته:
در نگاه علمی، هیچ نظریهای «اثبات» یا «ابطال» نمیشود. بلکه نظریهها به طور متناوب «تقویت» یا «تضعیف» میشوند.
لودویگ فویرباخ:در نظر فویرباخ، تمایل بشر به دین به خاطر از خود بیگانگی است. او در مقدمهٔ اثبات نظریهٔ خود میگوید انسان دارای دو ساحت است:
- ساحت عالی: انسان آرمانها و ایدهآلهایی دارد. مثلا «رشوه دادن بد است».
- ساحت دانی: افول ساحت عالی در برخورد با شرایط اجتماعی؛ از آن پس «انسان رشوه میدهد».
هر چه انسان، ضعفهای خود را میبیند، آن وجود مقدس بیشتر برایش ارزش پیدا میکند. به بیان دیگر، همانطور که در جوامع اولیه، ناخودآگاهی انسان و از خودبیگانگی او منجر به خیالپردازی و ارزشمند شدن دین میشد، به همان میزان در جوامع پیشرفتهٔ امروزی، خودآگاهی بشر افزایش پیدا میکند و در نتیجه، واقعگرا میشود و به سمت بیدینی و علمگرایی حرکت میکند.
فویرباخ معتقد است هرچه خودآگاهی بشر بیشتر میشود، آن موجود خیالی به مادی شدن نزدیکتر میشود. برای همین است که در ابتدا خدای یهودی در آسمان است، ولی خدای مسیحی تبدیل به بشر میشود. بعدها کمکم همین خدای زمینی هم از بین میرود.
در مجموع، به نظر فویرباخ، دین عبارت است از پرستش اندیشههای اجتماعی که توسط جوامع انسانی آفریده شدهاند و ریشه در از خود بیگانگی جوامع دارند.
موضوع جلسهٔ آینده: «منشأ پیدایش دین از نگاه امیل دورکیم»
برای مطالعهٔ بیشتر در این زمینه:
کتاب صور بنیادین حیات دینی، نوشتهٔ امیل دورکیم، ترجمهٔ باقر پرهام پرهام
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
یادداشت من از جلسه دوم کلاس تاریخ ادیان ابتدایی؛ 16 مهر 88
ادیان از نظر منبع محتوا
1. ابتدایی: ادیانی که محتوای آنها حاصل تأملات فلسفی نیست. ادیان بسیط و غیر پیچیده.
2. فلسفی: ادیانی که محتوای آنها حاصل تأملات فلسفی در باب انسان است. (هندوئیسم، بودیسم، کنفوسیوس)
در ادیان وحیانی، برای پرسشهای بشر، پاسخهای از پیشتعیینشدهای وجود دارد. تنها کاری که باید کرد این است که به متون مقدس رجوع کرد و پاسخها را استخراج نمود. اما در ادیان فلسفی، پاسخ پرسشهای مختلف بشر بر اساس تفکر و تأمل بیشتر به دست میآیند و ممکن است بر اثر تفلسف و فکر زیاد، حتی شکل و ظاهر این ادیان دچار دگرگونی شود.
تقسیم دیگری برای ادیان از نظر محتوا
1. ادیان یگانهگرا (monoism): ادیانی که برای هستی، یک وجود قائلاند.
2. ادیان دوگانهگرا (dualism): ادیانی که قائل به دو وجود هستند؛ یکی وجود واجب (خدا، یهوه،...)، و دیگری وجود ممکن (هستی، جهان، انسان). تلاش این ادیان بر این است که رابطهٔ این دو وجود را مشخص کنند. ادیانی مانند اسلام، یهودیت، دین زرتشت و همچنین اسلام.
البته این سؤال قابل بررسی است که با توجه به قرار گرفتن دین اسلام در دستهٔ دوم (دوگانهگرا)، عنوانی مانند «وحدت وجود» ابن عربی، چه معنایی پیدا میکند.
ادیان از نظر تاریخی:
1. ابتدایی: صور دینورزی اقوام اولیه
2. کلاسیک (سنتی، قدیم): یهودیت، هندوئیسم، مسیحیت، اسلام
3. جدید: ادیانی مانند شاهدان یهوه، سایبابا، مورمُنها، یوگا، شیطانپرستان، سیکیسم، بهائیت. این ادیانی که معمولا عمری کمتر از دویست سیصد سال دارند و معمولا ترکیبی از ادیان دیگر هستند، مثل بهائیت که ترکیبی از اسلام و مسیحیت است. دیگر ویژگی این ادیان این است که ادعا میکنند تعارضی با دیگر ادیان ندارند.
ادیان از نظر جغرافیایی:
1. غربی: یهودیت، مسیحیت، اسلام، زرتشت
2. شرق نزدیک: هندو
3. شرق دور: ادیان چین و ژاپن مثل شینتو، دائو و...
ادیان از نظر انتساب به شخص: این تقسیم، جدید است و عمری کمتر از بیست سال دارد.
1. ابراهیمی
2. غیر ابراهیمی
منشأ پیدایش ادیان ابتدایی:
سؤال از منشأ پیدایش ادیان، از ثمرات عصر مدرن است و به خاطر موضوعیت پیدا کردن انسانها به وجود آمده است. در حقیقت، انسان میخواست جواب سؤالهایش را که تا کنون، ادیان به آنها پاسخ میدادند خودش پیدا کند و تبیینهای دینی از هستی را نادیده بگیرد. به بیان دیگر، بشر از خود سؤال کرد که نکند اصلا پدید آمدن دین، به خاطر همین بوده است که انسان، توجیه علمی برای سؤالهایش نداشته است و سعی کرده از این راه، خودش را اقناع کند؟! خروجی پاسخ مثبت به این سؤال این است که هر چه گرایش به علم بیشتر شود، گرایش به دین کاهش مییابد.
مراد از منشأ پیدایش دین، میتواند متفاوت باشد:
دیدگاههای مختلف دربارهٔ منشأ پیدایش ادیان:
پیشدرآمدی بر دیدگاه جامعهشناختی دربارهٔ منشأ پیدایش دین:
جامعه دارای حقیقتی است که با جمع جبری افراد، متفاوت است. به عنوان مثال با صرف جمع شدن 30 نفر انسان در کنار هم، یک کلاس تشکیل نمیشود؛ مگر این که بین این 30 نفر یک سری مناسباتی وجود داشته باشد. پس برای تشکیل یک جامعه، نیاز به «باورهای مشترک» داریم. این باورهای مشترک برای این هستند که جامعه از بین نرود؛ چون «جامعه خداست»!
برخی از جامعهشناسان میگویند دین زائیدهٔ این نیاز جامعه است. یعنی جامعه برای حفظ بقای خود، دین را به وجود آورده است. در این نگاه، محال است «قانون» مقدم بر «دین» باشد. یعنی جامعهای که دین را به این منظور ایجاد کرده است، قانونش همین است. به بیان دیگر، «دین» در این نگاه، خودِ «قانون» است.
در جلسهٔ آینده، به موضوع پیدایش دین از نگاه آگوست کُنت میپردازیم...
1. ابتدایی: ادیانی که محتوای آنها حاصل تأملات فلسفی نیست. ادیان بسیط و غیر پیچیده.
2. فلسفی: ادیانی که محتوای آنها حاصل تأملات فلسفی در باب انسان است. (هندوئیسم، بودیسم، کنفوسیوس)
نکته:3. وحیانی: ادیانی که منبع متافیزیکی دارند.
منظور از تأملات فلسفی، فلسفهی خاص نیست که در آن به حقایق هستی و کلیات جهان میپزدازد. تأمل در باب نجات بشر هم در اینجا یک تفکر فلسفی محسوب میشود.
در ادیان وحیانی، برای پرسشهای بشر، پاسخهای از پیشتعیینشدهای وجود دارد. تنها کاری که باید کرد این است که به متون مقدس رجوع کرد و پاسخها را استخراج نمود. اما در ادیان فلسفی، پاسخ پرسشهای مختلف بشر بر اساس تفکر و تأمل بیشتر به دست میآیند و ممکن است بر اثر تفلسف و فکر زیاد، حتی شکل و ظاهر این ادیان دچار دگرگونی شود.
تقسیم دیگری برای ادیان از نظر محتوا
1. ادیان یگانهگرا (monoism): ادیانی که برای هستی، یک وجود قائلاند.
2. ادیان دوگانهگرا (dualism): ادیانی که قائل به دو وجود هستند؛ یکی وجود واجب (خدا، یهوه،...)، و دیگری وجود ممکن (هستی، جهان، انسان). تلاش این ادیان بر این است که رابطهٔ این دو وجود را مشخص کنند. ادیانی مانند اسلام، یهودیت، دین زرتشت و همچنین اسلام.
البته این سؤال قابل بررسی است که با توجه به قرار گرفتن دین اسلام در دستهٔ دوم (دوگانهگرا)، عنوانی مانند «وحدت وجود» ابن عربی، چه معنایی پیدا میکند.
ادیان از نظر تاریخی:
1. ابتدایی: صور دینورزی اقوام اولیه
2. کلاسیک (سنتی، قدیم): یهودیت، هندوئیسم، مسیحیت، اسلام
3. جدید: ادیانی مانند شاهدان یهوه، سایبابا، مورمُنها، یوگا، شیطانپرستان، سیکیسم، بهائیت. این ادیانی که معمولا عمری کمتر از دویست سیصد سال دارند و معمولا ترکیبی از ادیان دیگر هستند، مثل بهائیت که ترکیبی از اسلام و مسیحیت است. دیگر ویژگی این ادیان این است که ادعا میکنند تعارضی با دیگر ادیان ندارند.
ادیان از نظر جغرافیایی:
1. غربی: یهودیت، مسیحیت، اسلام، زرتشت
2. شرق نزدیک: هندو
3. شرق دور: ادیان چین و ژاپن مثل شینتو، دائو و...
ادیان از نظر انتساب به شخص: این تقسیم، جدید است و عمری کمتر از بیست سال دارد.
1. ابراهیمی
2. غیر ابراهیمی
منشأ پیدایش ادیان ابتدایی:
سؤال از منشأ پیدایش ادیان، از ثمرات عصر مدرن است و به خاطر موضوعیت پیدا کردن انسانها به وجود آمده است. در حقیقت، انسان میخواست جواب سؤالهایش را که تا کنون، ادیان به آنها پاسخ میدادند خودش پیدا کند و تبیینهای دینی از هستی را نادیده بگیرد. به بیان دیگر، بشر از خود سؤال کرد که نکند اصلا پدید آمدن دین، به خاطر همین بوده است که انسان، توجیه علمی برای سؤالهایش نداشته است و سعی کرده از این راه، خودش را اقناع کند؟! خروجی پاسخ مثبت به این سؤال این است که هر چه گرایش به علم بیشتر شود، گرایش به دین کاهش مییابد.
مراد از منشأ پیدایش دین، میتواند متفاوت باشد:
- منشأ دینداری
- منشأ دین (به معنای آموزهها و تبیینهای دینی)
- ضرورت دین
دیدگاههای مختلف دربارهٔ منشأ پیدایش ادیان:
- دیدگاه الهیاتی
- دیدگاههای غیر الهیاتی (جامعهشناختی، روانشناختی، پدیدارشناختی،...)
پیشدرآمدی بر دیدگاه جامعهشناختی دربارهٔ منشأ پیدایش دین:
جامعه دارای حقیقتی است که با جمع جبری افراد، متفاوت است. به عنوان مثال با صرف جمع شدن 30 نفر انسان در کنار هم، یک کلاس تشکیل نمیشود؛ مگر این که بین این 30 نفر یک سری مناسباتی وجود داشته باشد. پس برای تشکیل یک جامعه، نیاز به «باورهای مشترک» داریم. این باورهای مشترک برای این هستند که جامعه از بین نرود؛ چون «جامعه خداست»!
برخی از جامعهشناسان میگویند دین زائیدهٔ این نیاز جامعه است. یعنی جامعه برای حفظ بقای خود، دین را به وجود آورده است. در این نگاه، محال است «قانون» مقدم بر «دین» باشد. یعنی جامعهای که دین را به این منظور ایجاد کرده است، قانونش همین است. به بیان دیگر، «دین» در این نگاه، خودِ «قانون» است.
در جلسهٔ آینده، به موضوع پیدایش دین از نگاه آگوست کُنت میپردازیم...
۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه
یادداشت من از جلسهٔ چهارم کلاس ادیان ابتدایی؛ 14 آبان 88
امیل دورکیماو جامعهشناس بزرگ قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم است. وی دو سال پس از مرگ آگوست کنت به دنیا آمد. نظریهٔ اصلیاش دربارهٔ دین را در کتاب «صور بنیادین حیات دینی» بیان کرده است.
دورکیم میگوید: «دین زادهٔ اجتماع است».
برای اثبات این نظریه به سمت جوامع ابتدایی میرود. این که دلیل خود را در جوامع ابتدایی جستجو میکند، برای این است که این ادیان، دستنخوردهتر هستند. البته دلایل دیگری نیز برای رجوع او به ادیان ابتدایی وجود دارد.
نکته:پیشفرضهای دورکیم در اثبات نظریهاش:
بر خلاف کنت، دورکیم معتقد است دین یک حقیقت محض است و توهم نیست؛ منتها حقیقتی زادهٔ اجتماع است.
- جامعه دارای حقیقتی مستقل از افراد است: یعنی جامعه صرفا یک امر ذهنی و انتزاعی نیست، بلکه کارکرد و نقش دارد؛ کارکردی متمایز از افراد جامعه. عناصر این حقیقت عبارتاند از زبان، آداب و رسوم، تمایلات، اندیشهها و... . این حقیقت خواستی دارد که لزوما با خواست افراد جامعه یکی نیست. همچنین این خواست بر خواست تکتک افراد غلبه دارد؛ با این که این افراد ممکن است خواستههای متفاوتی داشته باشند. حتی گاهی چنین تعبیر میشود که جامعه، آبرو دارد که باید حفظ شود. حیثیتی دارد که باید پاس داشته شود.
- تعریف دین: دین نظام یکپارچهای از باورداشتها، عملکردها و منشهای مرتبط با امر مقدس است. کارکرد دین از نگاه دورکیم انسجامبخشی به جامعه است. او معتقد است میان دین و جامعه، یک رابطهٔ دیالکتیک وجود دارد. در حقیقت، جامعه دین را پدید میآورد تا به خودش انسجام بدهد. هرچه دین بیشتر قدرت پیدا کند، جامعه هم قدرتمندتر میشود و قدرت بیشتر جامعه، دین را هم قویتر میکند.
- دین مابعدالطبیعی نیست: دین در حقیقت، یک توافق اجتماعی است. یعنی دین از دل جامعه خلق میشود.
وجوه مشترک امور مقدس:
1. قدرتمند هستند.
2. والا هستند.
3. حریم دارند و شایستهٔ احتراماند.
4. اتفاقیاند و همهٔ افراد جامعه، بر آنها متفقالقولاند.
5. شخصی نیستند.
6. معطوف جامعه هستند.
از نگاه دورکیم، این امور مقدس هستند که دین را تشکیل میدهند. کاکرد این امور مقدس، انسجامبخشی به جامعه است. علت انسجامبخش بودن امور مقدس این است که مورد اتفاق همهاند. دورکیم میگوید تقدس امری نیست که از بالا به پایین سرایت کند، بلکه پایینیها هستند که به بالاییها تقدس میبخشند.
پس: «دین=خواست جامعه»
اصل توتمی:
توتمپرستی این است که در جوامع قدیم، انسانها یک سری نمادها و اشکال را انتخاب میکردند و آنها را میپرستیدند. مثل نماد گاو یا حیوانات دیگر. توتمها در جوامع پرستیده میشوند تا جامعه پرستیده شود. توتمها شاید در جوامع مختلف عوض شوند ولی اصل توتم همیشه باقی میماند. در حقیقت، خدای غیر متشخصی که در همهٔ جوامع وجود دارد، ساختهٔ خود جوامع است.
بر اساس نظریهٔ دورکیم، هر چیزی که در جامعه کارکرد نداشته باشد، خود به خود حذف میشود. علت این که تا کنون دین دوام آورده و از جوامع حذف نشده است، این است که کارکرد دارد. منتها بین جوامع ابتدایی و پیشرفته تفاوتهایی نیز هست. در جوامع گذشته که ساختار «مکانیکی» داشتند، جامعه مبتنی بر همبستگی مکانیکی بود و تقسیم کار سادهای داشت؛ این تقسیم کار ساده، همان دین است.
اما در جوامع پیشرفته با ساختار «ارگانیک»، همبستگی سازمانیافته حاکم است و تقسیم کار نیز پیچیدهتر است. برای همین اتحادیههای صنفی شکل میگیرند و تقسیم کار را سامان میدهند. اتحادیههای صنفی، به نوعی «دین شهری» و زادهٔ نیازمندیهای جامعهاند.
نقد نظریهٔ دورکیم:
- بسیاری از جوامع پیشرفته با این قاعده جور در نمیآیند و دین در بسیاری از این جوامع، چنین کارکردی ندارد.
- در این نظریه، افراد در نظر گرفته نشدهاند. بسیاری از افراد هستند که در جوامع مختلف، خلاف جامعه زندگی میکنند و مشکلی هم ندارند.
موضوع جلسهٔ بعد: «منشأ پیدایش دین از نگاه مارکس»
۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه
یادداشت من از جلسهی اول کلاس تاریخ ادیان 1؛ ادیان ابتدایی
دین چیست؟
تلاش برای تعریف ذاتی دین، تلاشی بیفایده است؛ چون چنین تعریفی برای دین امکان ندارد. تا کنون تعاریف زیادی برای دین ارائه شدهاند که بعضی بسیار عام و بعضی فقط شامل تعدادی از ادیان میشود. در این کلاس، ما بر اساس همان تعریف ارتکازی که شامل ادیان ابتدایی هم میشود، پیش میرویم. یعنی «دین مجموعهای از باورها و قوانین است که بر روی زندگی افراد بشر تسلط داشته و دارد.» در حقیقت وقتی در این کلاس سخن از ادیان ابتدایی میشود، منظور صور ادیان و دینورزیهای اولیهی انسان است.
تعاریف کاربستی دین:
1. دین به معنای التزام دینی، تدین و دینداری؛ مثلا وقتی میگویم «دین امید به زندگی را زیاد میکند»، منظور همین التزام به دین و تدین به آن است.
2. دین به معنای محتوای متون مقدس؛ مثلا وقتی میگوییم «دین اسلام رشوه را حرام کرده است.»، منظور محتوای کتاب مقدس اسلام است.
به هر حال، در این کلاس، منظور ما از ادیان ابتدایی، صور ادیان و دینورزیهای اولیهی انسان است؛ یعنی تفاسیر ابتدایی از دنیا، باورهای اولی، جهانشناسیهای نخستین، التزامات اولیه،...
دربارهی این که «ادیان ابتدایی» قسیم چه ادیانی است، نظرات مختلفی وجود دارد. بعضی، ادیان ابتدایی را قسیم ادیان آسمانی دانستهاند و بعضی دیگر، ادیان ابتدایی را قسیم ادیان آسمانی پیشرفته میدانند.
تقسیمبندی بهتر، از نگاه استاد:
1. ادیان ابتدایی
2. ادیان فلسفی (بودیسم، هندوئیسم و...)
3. ادیان وحیانی (اسلام، مسیحیت و...)
متن مقدس چیست؟
متنی که از نظر پیروانش، حجیت ذاتی دارد، متن مقدس آن دین محسوب میشود. حجیت به این معناست که گزارههای داخلی آن متن، برای او نیازی به استدلال و اقامهی برهان ندارد. مثلا برای یک مسلمان معنا ندارد که بپرسد «از کجا معلوم قرآن درست میگوید که باید نماز بخوانیم؟»؛ چون همین که «قرآن گفته است» برای یک مسلمان کافی است.
نکته:
متونی مانند نهجالبلاغه از نظر ما متن مقدس محسوب نمیشوند؛ چون حجیت ذاتی ندارند. در حقیقت، علت حجیت نهجالبلاغه برای ما این است که محتوی «سنت» است و سنت برای ما حجت است. ولی متن مقدس به متنی میگویند که برای پیروانش، حجیت ذاتی داشته باشد.
تلاش برای تعریف ذاتی دین، تلاشی بیفایده است؛ چون چنین تعریفی برای دین امکان ندارد. تا کنون تعاریف زیادی برای دین ارائه شدهاند که بعضی بسیار عام و بعضی فقط شامل تعدادی از ادیان میشود. در این کلاس، ما بر اساس همان تعریف ارتکازی که شامل ادیان ابتدایی هم میشود، پیش میرویم. یعنی «دین مجموعهای از باورها و قوانین است که بر روی زندگی افراد بشر تسلط داشته و دارد.» در حقیقت وقتی در این کلاس سخن از ادیان ابتدایی میشود، منظور صور ادیان و دینورزیهای اولیهی انسان است.
تعاریف کاربستی دین:
1. دین به معنای التزام دینی، تدین و دینداری؛ مثلا وقتی میگویم «دین امید به زندگی را زیاد میکند»، منظور همین التزام به دین و تدین به آن است.
2. دین به معنای محتوای متون مقدس؛ مثلا وقتی میگوییم «دین اسلام رشوه را حرام کرده است.»، منظور محتوای کتاب مقدس اسلام است.
به هر حال، در این کلاس، منظور ما از ادیان ابتدایی، صور ادیان و دینورزیهای اولیهی انسان است؛ یعنی تفاسیر ابتدایی از دنیا، باورهای اولی، جهانشناسیهای نخستین، التزامات اولیه،...
دربارهی این که «ادیان ابتدایی» قسیم چه ادیانی است، نظرات مختلفی وجود دارد. بعضی، ادیان ابتدایی را قسیم ادیان آسمانی دانستهاند و بعضی دیگر، ادیان ابتدایی را قسیم ادیان آسمانی پیشرفته میدانند.
تقسیمبندی بهتر، از نگاه استاد:
1. ادیان ابتدایی
2. ادیان فلسفی (بودیسم، هندوئیسم و...)
3. ادیان وحیانی (اسلام، مسیحیت و...)
متن مقدس چیست؟
متنی که از نظر پیروانش، حجیت ذاتی دارد، متن مقدس آن دین محسوب میشود. حجیت به این معناست که گزارههای داخلی آن متن، برای او نیازی به استدلال و اقامهی برهان ندارد. مثلا برای یک مسلمان معنا ندارد که بپرسد «از کجا معلوم قرآن درست میگوید که باید نماز بخوانیم؟»؛ چون همین که «قرآن گفته است» برای یک مسلمان کافی است.
نکته:
متونی مانند نهجالبلاغه از نظر ما متن مقدس محسوب نمیشوند؛ چون حجیت ذاتی ندارند. در حقیقت، علت حجیت نهجالبلاغه برای ما این است که محتوی «سنت» است و سنت برای ما حجت است. ولی متن مقدس به متنی میگویند که برای پیروانش، حجیت ذاتی داشته باشد.
بخشهای متن مقدس از نگاه امروزی ما:
1. خبر (News) و اعتقادات (Believes): دانشی که دربارهی این بخش از متون مقدس صحبت میکند «الهیات» است که در اسلام به آن «کلام» میگوییم.
2. دستورات و امرها (Comments)
1) اخلاق (Ethics): چیزهایی هستند که اگر دین هم نمیگفت، وجهش را خود انسان هم چه بسا درک میکرد.
2) احکام (Laws): اگر دین نمیگفت، انسان نمیتوانست وجه و حکمت آنها را بفهمد.
دیدگاههای موجود در باب منشأ پیدایش دین:
1. دیدگاه روانشناختی (فروید،...)
2. دیدگاه جامعهشناختی (آگوست کنت، دورکیم، مارکس، اسپنسر، وبر...)
3. دیدگاه پدیدارشناختی (هوسر، کانت،...)
1. خبر (News) و اعتقادات (Believes): دانشی که دربارهی این بخش از متون مقدس صحبت میکند «الهیات» است که در اسلام به آن «کلام» میگوییم.
2. دستورات و امرها (Comments)
1) اخلاق (Ethics): چیزهایی هستند که اگر دین هم نمیگفت، وجهش را خود انسان هم چه بسا درک میکرد.
2) احکام (Laws): اگر دین نمیگفت، انسان نمیتوانست وجه و حکمت آنها را بفهمد.
دیدگاههای موجود در باب منشأ پیدایش دین:
1. دیدگاه روانشناختی (فروید،...)
2. دیدگاه جامعهشناختی (آگوست کنت، دورکیم، مارکس، اسپنسر، وبر...)
3. دیدگاه پدیدارشناختی (هوسر، کانت،...)
برای مطالعهی بیشتر:
1. کتاب تجربهی دینی بشر، پدیدآورندهی اصلی: نینیان اسمارت
عنوان اصلی: The Religious Experience of Mankind
مترجمین جلد دوم: محمد محمد رضایی و ابوالفضل محمودی، نشر سمت. شمارهی بازیابی در کتابخانه دانشگاه ادیان: BL ۸۰/۲ /الف۵ /ت۳
2. کتاب صور بنیانی حیات دینی، نوشتهی امیل دورکیم
2. کتاب صور بنیانی حیات دینی، نوشتهی امیل دورکیم
عنوان اصلی: Les Formes élémentaires de la vie religieuse
دو ترجمهی فارسی از این کتاب وجود دارد. و البته اینجا میتوانید خلاصهای کتاب را مطالعه کنید.
اشتراک در:
پستها (Atom)