۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

فلسفه و الهیات یهودی؛ 2 دی 89

بحث ما در فلسفه و الهیات یهودی در قرون وسطی بود. ده جریان کلی را اشاره کردیم. در جریان کلامی قرون وسطی دو شخصیت مهم وجود دارد:

المقمس:

سعدیا گائون:
مرجع و رهبر حاخامی، که از او به پدر فلسفه یهودی یاد می‌کنند. گرچه این سؤال پیش می‌آید که چرا فیلون اسکندرانی را پدر فلسفه یهودی محسوب نکرده‌اند.

کتاب اصلی سعدیا، «باورها و اعتقادات» است. کتاب او، جزء کتاب‌هایی است که بیشترین ارجاع‌ها به آن وجود دارد. این کتاب، بارها به زبان‌های مختلف ترجمه شده است.

المقمس و سعدیا، هر دو تحت تأثیر مکتب معتزله هستند. یعنی به یک معنا این دو فرد،‌ عقل‌گرا هستند و قائل به مستقلات عقلیه‌اند. به معنای دومی هم عقل‌گرا بودند. به این معنا که واقعیت، معقول و قابل پیش‌بینی است. هیچ چیزی نیست که مورد شناسایی ما قرار نگیرد. با عقل خداداد می‌شود به همهٔ چیزهای پیرامون، معرفت پیدا کرد.

مقمس به اندازهٔ سعدیا هویت معتزلی ندارد. بیشتر می‌توانیم بگوییم این شخص،‌ پیرو کلام سنتی مسیحی و تحت تأثیر آباء کلیساست.

وزن سعدیا گائون بیشتر از المقمس است. مهم‌ترین کتاب المقمس، «بیست مقاله» است که با سبک و سیاق ارسطویی نوشته شده است. در این کتاب، استدلال‌هایی به نفع نظریهٔ کتاب مقدس نسبت به خلقت جهان ارائه می‌کند. مخلوق بودن را ویژگی ذاتی ماده می‌داند. بحث دیگری که مطرح می‌کند،‌ وجود و وحدانیت خداست. او هویت مستقل برای صفات خدا قائل نیست.

اما کتاب «باورها و اعتقادات» سعدیا گائون به لحاظ ساختاری و روشی شبیه علماء معتزلی است. این کتاب تقسیم شده به دو بخش کلی: توحید و عدل الهی.

سعدیا گائون هم‌زمان مواجهه دارد با سنت‌گرایان و شکاکان. در این کتاب هم به هر دو مخاطب توجه داشته است. خودش هدفش را از نوشتن این کتاب، این چنین بیان می‌کند: «من می‌خواهم یهودیان را از دریای شک، رهایی بخشم.» منظور، یهودیانی است که با فلسفه و ادیان دیگر آشنا شده‌اند.

سعدیا هیچ وقت به صراحت در برابر اسلام موضع نمی‌گیرد. در حالی که در برابر مسیحیان شدیدا و صریحا موضع‌گیری می‌کند. این به خاطر این مسئله است که در جامعه اسلامی زندگی می‌کرده‌ است و نمی‌توانسته دربارهٔ اسلام صریح باشد.

مخاطب کتاب سعدیا، خواص نیستند؛ بلکه برای عوام نوشته شده است. به همین سبب، این کتاب از کتاب‌های دیگر متفاوت شده‌ است. در این کتاب، سنت اسلامی، سنت مسیحی و فلسفه‌های مختلف مورد نقد قرار می‌‌‌گیرند و رد می‌شوند.

سعدیا گائون در این کتاب، سیزده دیدگاه در باب آفرینش را مطرح می‌کند؛ در حالی که در جاهای دیگر، 5 نظریه مطرح بود. نظریهٔ خود سعدیا گائون، «خلق از عدم» بوده است.

او بین باورهایی که ریشه در سنت دارند و باورهای عقلی و استدلالی تفاوت قائل می‌شود و برای دستهٔ دوم، منزلت و قدر بیشتری قائل می‌شود. این همان عقل‌گرایی معتزلی است که پیش‌تر دربارهٔ آن صحبت کردیم.

یکی از مسائلی که اختصاصی سعدیا گائون است، این است که بحث از صفات خدا، یک مسئله زبانی است،‌ نه یک مسئله عقلی و معرفت‌شناسانه. یعنی سؤال عمده برای ما این است که چگونه می‌توان دقیق دربارهٔ خدا سخن گفت. این که آیا من می‌توانم به صفات خدا شناخت پیدا کنم، مورد نظر نیست.

تمایز قوانین عقلانی و وحیانی، یکی از موضوعات مورد نظر سعدیاست. قوانین عقلانی به قوانینی گفته می‌شود که از عقل انسان صادر می‌شود. اما قوانین وحیانی، مورد سکوت عقل‌اند. البته سعدیا می‌گوید قوانین وحیانی می‌توانند معقول هم باشند ولی عقل آن‌ها را مورد توجه قرار نداده است.

کتاب «باورها و اعتقادات» در حقیقت، مجموعه‌ای از رسائل است. در رسائل چهارم،‌ بحث آزادی و اراده انسان مطرح می‌شود و با دیدگاه‌های معتزلی شبیه است. او بحث جذب و کسب را برنمی‌تابد و می‌گوید انسان‌ها خالق اعمال و رفتار خود هستند.

در حقیقت بحث عمدهٔ کتاب به مبحث عدل خدا می‌پردازد و به دنبال آن، به مسائل بسیار دیگری نیز می‌پردازد.

دیدگاه فیلسوفان نسبت به تفکر معتزلی این است که این تفکر، نظام‌مند نیست و مجموعه‌ای از تفکرات ناپیوسته و وام‌گرفته از جاهای مختلف است. تفکر معتزلی، مورد قبول سنت‌گراها نیز نیست. اما سعدیا گائون، مورد نقد شدید سنت‌گرایان قرار نمی‌گیرد و آن‌ها چنین فکر می‌کنند که سعدیا گائون خدمت می‌کند به تفکر فلسفی یهودی. به خصوص که در بعضی مسائل، صبغهٔ معتزلی او خیلی کمرنگ می‌شود.

اسحاق اسرائیلی:
این شخصیت که قبل از المقمس و سعدیاست، گرایش نوافلاطونی دارد. او سعی می‌کند خود را ارسطویی معرفی می‌کند. این شخصیت، گرایش‌های علمی و فلسفی بسیاری هم داشته است و حتی دلدادگی‌اش به علوم و طبیعیات، بیشتر از سعدیا و المقمس بوده است ولی این که سعدیا گائون رو مورد توجه قرار می‌دهند، قابل بررسی است.
به نظر می‌رسد اسحاق اسرائیل دغدغهٔ آشتی برقرار کردن میان عقل و وحی نداشته است. شاید به همین خاطر باشد که جایگاه سعدیا گائون، از او پیشی می‌گیرد و عنوان «پدر فلسفه یهودی» را از آن خود می‌کند.

علت اینکه تفاوت اسحاق اسرائیلی و سعدیا گائون را در اینجا مطرح کردیم این بود که بگوییم سعدیا گائون،‌ چه نسبتی میان عقل و وحی قائل بوده است.

رابطه عقل و وحی در دیدگاه سعدیا گائون:
او منابع چهارگانه‌ای را در باب شناخت، ذکر می‌کند. در باب نسبت عقل و وحی می‌گوید بزرگان بنی‌اسرائیل بارها ذکر کرده‌اند که فلسفه‌ورزی همان و بی‌باوری همان. یعنی علماء بنی‌اسرائیل از عقل‌گرایی منع کرده‌اند.

او از کتاب مقدس، شواهدی را دست و پا می‌کند مبنی بر این که کلمات دیگری هم هست که ما را ترغیب می‌کند به تفکر و تأمل. در واقع، گفتهٔ حکیمان را باید در جای خود ذکر شود. مقصود حکیمان این بوده است که تأمل، تفکر و فلسفه‌ورزی شما باعث نشود که خود را بی‌نیاز از کتاب مقدس بدانید. ولی با اصل تفکر و تعقل، مشکلی نداشته‌اند.

او اشاره می‌کند به آیه‌ای از اشعیا که «آیا ندانسته و نشنیده‌اید و از ابتدا به شما خبر داده نشده است و از بنیان زمین نفمیده‌اید؟!». او از این آیه نتیجه می‌گیرد که ما می‌توانیم با سیر آفاقی نیز خیلی چیزها را به دست بیاوریم.

با این حرف، این سؤال پیش می‌آید که ارسال رسل و معجزات برای چه بوده است. سعدیا گائون معتقد است که تأملات فکری و فلسفی ما در یک مقطع زمانی خاص به بار می‌نشیند و نتیجه می‌دهد. یعنی زمان می‌برد. پس خداوند نمی‌تواند خلق‌الله را در این دوره‌ها بدون یار و یاور رها کند. از طرفی افرادی هم هستند که فرایند تفکر و تأمل‌شان هیچ وقت کامل نمی‌شود و طبیعتا به نتیجهٔ آن نیز نمی‌رسند. پس خداوند یک راهی را به انسان‌ها نشان داده است برای کسانی که اهل تأمل نیستند یا نیاز به زمان زیادی برای تکمیل فرایند تأمل خود دارند.

در لزوم وحی، نکته دیگری مطرح می‌کند که از تفکر معتزلی کمی فاصله می‌گیرد. او معتقد برای احکام عقلانی نیز نیاز به وحی هست. عقل، یک سری مسائل کلی را به انسان گوشزد می‌کند. مثل وجوب شکر منعم. اما این که نحوهٔ این سپاسگزاری چیست، توسط وحی مشخص می‌شود. یعنی جزئیات را عقل نمی‌تواند مشخص کند و در اینجا نیاز به وحی هست.

سعدیا گائون، یکی از منابع شناخت را «سنت» می‌داند و تعمد هم دارد که بحث سنت را به عنوان یک مرجع شناخت، برجسته کند؛ چون نقطهٔ مقابلش، تفکر قرائیمی بوده است که فقط تورات مکتوب را مورد قبول قرار می‌داده است.

او می‌گوید در صورتی می‌شود به سنت اعتماد نکرد که فکر کنیم، این سنت برخاسته از هوا و هوس است. ممکن است شبهه تحریف سنت مطرح شود. ولی در سنت، بحث فرد مطرح نیست؛ جماعتی از افراد، مطرح‌اند. اگر تحریفی در کار بود، باید یک جایی خودش را نشان می‌داد. در حالی که سنت مورد نظر ما، تجربهٔ انباشته‌شدهٔ جمعی که نمی‌توانند تبانی کرده باشند برای وارد کردن یک اندیشهٔ نادرست به بدنهٔ سنت.

برای جلسه بعد، موضوعات را انتخاب کنید و تکالیف را کامل کنید و مطالب خود را هم برای حامد آقاجانی بفرستید تا به جای تکثیر شدن، روی وبلاگ منتشر شود.

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

جلسه با آقای علی الشیخ؛ مسلمان مسیحی الاصل

هفتهٔ آینده، با آقای علی‌ الشیخ جلسه‌ای خواهیم داشت دربارهٔ شیوهٔ دینداری مسیحی. این جلسه به عنوان یکی از جلسات جبرانی نیز محسوب می‌شود و حضور غیاب انجام می‌شود. زمان جلسه، چهارشنبه‌شب بلافاصله بعد از نماز مغرب خواهد بود. اگر امکانش باشد، جلسه را به سه‌شنبه بعد از کلاس استاد لکزایی منتقل می‌کنیم. در صورت تغییر، از طریق نماینده کلاس، اطلاع‌رسانی خواهد شد.

جلسهٔ یازدهم الهیات نقلی مسیحی؛ 1 دی 89

کلیساشناسی:
کلیسا در ابتدا به معنای این نظام سازمان‌یافته نبود و در آن زمان صرفا جهت اشاره به جمعی از مؤمنان استفاده می‌شد. بعدها کم‌کم این معنا گسترش پیدا کرد و در قرن پنجم،‌کلیسای رم ادعای تفوق کرد و نظام سلسله‌مراتبی به مرور پررنگ‌تر شد.

بعدها اختلافی پیش آمد که کلیسا آیا شامل گناهکاران هم می‌شود یا خیر. آگوستین از این نظریه دفاع کرد که کلیسا مجموعه‌ای است از انسان‌های گناهکار و نیکوکار؛ و ما وظیفهٔ داوری نداریم و داوری نهایی به عهدهٔ خداست.

از جمله مباحثی که در موضوع کلیساشناسی مطرح می‌شود، نزاع دربارهٔ حجیت کلیسا در نهضت اصلاحات است. در زمان نهضت اصلاحات لوتر به این اعتراض می‌کند که کلیسا فاسد شده است و با آموزهٔ فیض منافات دارد؛ برای همین دیگر کلیسا حجیت ندارد. گویی کلیسا با عملکرد خودش، از کلیسای حقیقی فاصله گرفته است.

نوع برداشت مصلحان با نوع برداشت کسانی که تا کنون در کلیسای کاتولیک حکومت می‌کرده‌اند متفاوت است. در نظر حاکمان کلیسای کاتولیک، کسی که در صدر کلیسا قرار می‌گیرد، نائب‌مناب عیسی مسیح است و تحت فیض روح‌القدس قرار دارد.

در زمان نهضت اصلاحات، قرار نبود که دو شاخه ایجاد شود. مصلحان فکر می‌کردند که اعتراض آن‌ها منجر به اصلاح کلیسا می‌شود و همه چیز تمام می‌شود. لوتر هم در ابتدا به دنبال تشکیل فرقه جدید نبود. ولی بعد از مدتی معلوم شد که کلیسای کاتولیک، کوتاه نمی‌آید و آن‌ها را تکفیر می‌کند. این چنین شد که اعلام استقلال کردند و تشکیلات جدیدی به وجود آوردند.

از جمله کسانی که در این زمان وارد گود شده است،‌ می‌شد از کالون نام برد. او جزء‌ کسانی است که با وجود اعتراض به تشکیلات کلیسا، خودش نیز به همان مسیر کشیده می‌شود.

از جمله چیزهایی که کالون به آن اشاره می‌کند این است که دو جور کلیسا وجود دارد؛ یک کلیسای مرئی و یک کلیسای نامرئی. کلیسای نامرئی، بدن حقیقی عیسی مسیح است. کلیسای نامرئی این است که مؤمنان با عیسی مسیح ارتباط برقرار می‌کنند. ولی کلیسای مرئی همین چیزی است که دیده می‌شود و شامل گناهکاران هم می‌شود. چون چاره‌ای نیست. به هر حال، راه نجات از همین کلیسای زمینی و مرئی می‌گذرد. باید یک عده‌ای دور هم جمع شوند تا ابزار فیضی فراهم شود و خداوند همهٔ آن‌ها را نجات دهد.

مک گراث که خودش هم پروتستان است، می‌گوید ما وقتی به سخنان کالون نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم که نهضت اصلاحات، آن‌قدرها هم آدم‌های یاغی‌ای نبودند و واقعا دلسوز کلیسا بودند. البته همه مثل کالون صحبت نمی‌کنند که به طور ضمنی، کلیسا را تأیید کنند. افرادی هم بودند (افراط‌گرایان) مثل سباستین فرانک که به طور کلی پیوند دین و دولت را قبول نداشتند. این‌ها معتقد بودند از همان زمانی که سایهٔ امپراتور بر سر کلیسا قرار گرفت، کلیسا فاسد شد. پس آیین‌های مقدسی که این کلیسا به ثبت رساندند، هیچ حجیتی ندارند.

آناباپتیست‌ها هم احتمالا از همین گروه (به زعم مک‌ گراث، افراط‌گرایان)‌ برآمده‌اند و شعارشان این است که حکومت دنیا بر حسب جسم است و حکومت عیسی بر حسب روح. برای همین مسیحیان پیرو خود را از قبول مناصب دولتی منع می‌کنند. چون دولتی شدن، مستلزم آلوده شدن کلیسا است.

بحث را مک‌ گراث با مباحث رایج کلیسای قرن بیستم ادامه می‌دهد:

حجیت کلیسا از کجاست؟
گفته می‌شد که حجیت کلیسا به خاطر حضور عیسی مسیح است. برای نشان دادن این حضور، چنین می‌گفتند که وقتی آیین‌های کلیسای برگزار می‌شود،‌ عیسی مسیح در آن‌ها حضور دارد. حتی گفته می‌شود که خود کلیسا ساکرامنتال است؛ یعنی جنبهٔ رمزگونه دارد و حضور عیسی مسیح، یک راز کلیسایی است.

توجیه دیگری که برای اعتبار کلیسا در این دوران به کار برده می‌شد،‌ حضور عیسی از طریق کلام خداست. این توجیه را پروتستان‌ها هم قبول داشتند.

تعبیر دیگری که برای این مسئله به کار رفته، حضور کلیسا از طریق روح است. یعنی چون روح‌القدس در این کلیسا حضور دارد و نقش سازنده دارد، کلیسا از این طریق، حجیت و اعتبار دارد.

تعبیر برخی دیگر، «مسیح غایب» است. مسیح در دست خدا نشسته است و یک پدیدهٔ آسمانی است و نباید روی زمین به دنبال حضور او گشت.

دیدگاه شورای واتیکان در این باره بر خلاف قرن نوزدهم، این بود که آن‌قدرها بین روحانیت و مردم،‌ شکاف نیست. برای همین بر آیین کلیسایی تأکید می‌شد و این که مردم نیز در آیین‌های کلیسایی مشارکت دارند. این مشارکت ممکن است به صورت عمودی باشد، یعنی رابطه مردم با خدا. ممکن است به صورت افقی باشد، یعنی ارتباط مؤمنان با یکدیگر.

مک گراث در پایان چهار ویژگی برای کلیسا برمی‌شمرد:

  1. کلیسا واحد است. منشأ این وحدت هم، وحدت اغانیم ثلاثه است! البته شکاف‌هایی هم وجود دارد.
  2. کلیسا مقدس است. چون عیسی مسیح به همراه روح‌القدس به کلیسای خودش مانند عروس محبت می‌کند. عیسی خودش را فدا کرد تا کلیسا را تطهیر کند. گرچه تاریخ گذشته کلیسا با قداست فاصله زیادی دارد.
  3. کلیسا کاتولیک (جامع) است. برای «کاتولیک» معانی مختلفی در نظر گرفته شده است. یکی از معانی این است که کاتولیک جایی است که مسیح در آن حضور دارد. معنای دیگر این است که مسیح آمده است تا همهٔ انسان‌ها را نشان دهد.
  4. کلیسا رسولی است. یعنی کلیسا همان فرستادگان عیسی بوده‌اند و به پشتوانه رسولان ادامه پیدا کرده است. و همان رسالتی که بر عهدهٔ عیسی مسیح بوده است به جانشینان او و به کلیسا منتقل شده است.

نظام‌های کلیسایی:

  1. نظام پاپی: در کلیسای رم.
  2. نظام اسقفی: در کلیساهای ارتدوکس
  3. نظام محلی: خود مردم دخالت و مشارکت دارند.
  4. نظام نیابی: تشکیلات ذوزنقه‌ای. مردم، تصمیم‌گیرند و مجمعی را انتخاب می‌کنند و آن‌ها اشراف دارند بر عملکرد کلیسا.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

جلسه یازدهم روش‌شناسی مطالعات ادیان؛ 29 آذر 89

فروید:
متفکر یهودی متولد اتریش. اسم او با جنسیت، بی‌بندو باری‌های جنسی و تن ندادن به محدودیت‌های دینی گره خورده است. ولی اگر با نگاه منصفانه به اندیشه‌های فروید نگاه شود، این نسبت زیر سؤال می‌رود.

فروید می‌گفت وقتی پسربچه به دنیا می‌آید، پدر را رقیب خود می‌داند؛ اگر پسربچه درست تربیت نشود، به خاطر این عقده جنسی می‌تواند با پدر خود، کاملا به چالش برسد.

از نظر فروید، هنرمندان و […] و متدینان همه،‌ روان‌نژند و روان‌رنجورند. با این تفاوت که این افراد، خودشان می‌دانند با این مشکل، چگونه کنار بیایند؛ هنرمند این روان‌نژندی خود را به صورت یک اثر هنری ارائه می‌دهد. ولی یک روان‌رنجور واقعی نمی‌تواند چنین کاری انجام دهد. این افراد با خلق اثر هنری، به آرامش می‌رسند و آثار روان‌رنجوری خود را کاهش می‌دهند. به بیان دیگر، دین، ادبیات و هنر، مجموعه‌ای از تعارضات حل‌نشده است که منجر به روان‌رنجوری شده است.

این معارضات حل‌نشده،‌ ناشی از آرزوهای سرکوب‌شده‌ای است که به خاطر شدت زشتی، ناپسندی‌ و ممنوعیتش، نه‌تنها امکان برآورده‌ شدن که حتی امکان بازگو شدن ندارند. این آرزوهای سرکوب‌شده، وارد ضمیر ناخودآگاه می‌شوند. به نظر فروید، اصلی‌ترین میل سرکوب‌شده که موجب این روان‌رنجوری می‌شود، آرزوهای جنسی است.

لیبیدوی جنسی انسان‌ها که از بدو تولد با آن‌هاست، مراحل مختلفی دارد:
1. از تولد تا هشت ماهگی
2. از هشت‌ماهگی تا سه‌سالگی
3. از سه‌سالگی تا شش‌سالگی
4. از شش‌سالگی تا بلوغ
5. از بلوغ تا مرگ

نکته:
«لیبیدوی جنسی» خیلی عام‌تر از «غریزه جنسی» است. لیبیدوی جنسی مفهومی است که شامل همهٔ جلوه‌های حیات بشری می‌شود.

فروید، کتابی دارد با عنوان «تعبیر خواب» که به فارسی هم ترجمه شده است. این کتاب، مهم‌ترین کتاب فروید است. در این کتاب، توضیح می‌دهد که در درون آدم جریان‌هایی می‌گذرد که ذهن خودآگاه انسان، از آن بی‌خبر است.

سه اصطلاح بسیار مهم در ادبیات فروید وجود دارد که فهم آن‌ها برای فهم نظریه‌های فروید،‌ لازم است. «خود» (Ego)، «نهاد» (Id) و «فراخود» (Super ego).

در دیدگاه فروید، انسان‌ها همگی در نهاد ناخودآگاه خود امیال مخفی‌ای دارند که با آن می‌جنگند. «زنای با محارم»، «آدم‌خواری» و «کشتن دیگران» از این امیال‌اند.

در سطح هوشیار ذهن (خود)، خواسته‌ها و امیال به صورت منظم چیده شده‌اند و میان آن‌ها تعارض وجود ندارد. اما در دنیای عظیم نهاد (Id)، همهٔ غرایز متضاد در کنار هم قرار دارند. اما به مجرد اینکه از درون نهاد، غریزه‌ای قصد بالا آمدن پیدا می‌کند و خود را به سطح «خود» می‌رساند، تعارض‌ها آغاز می‌شوند. «خود» به «فراخود» نگاه می‌کند و آن غریزه را کنترل می‌کند. منظور از فراخود، جامعه، دین،‌ اخلاق، قانون و چیزهایی است که با آن امیال، مخالفت می‌کند.

با فشار فراخود، میل درونی، سرکوب می‌شود ولی از بین نمی‌رود و به قعر نهاد فرو می‌رود. از آنجایی که این امیال، از بین نرفته‌اند، با ظاهری متفاوت دوباره ظاهر می‌شوند. این ظاهر متفاوت، «خود» را فریب می‌دهد و باعث می‌شود این آرزوها امکان ظهور پیدا کنند. آثار هنری به این صورت خلق می‌شوند. به این فرایند «تصعید» می‌گویند.

آدمی که در طول زندگی خودش، سرکوب‌های جنسی شدید تحمل کرده، وقتی بزرگ می‌شود به سمت امور خیریه می‌رود، برای عروس و دامادها جهیزیه می‌خرد.

به بیان کامل‌تر،‌ «لیبیدوی جنسی» مانند نفت خام است که از آن، محصولات مختلفی ساخته می‌شوند.

دلیل اینکه خواب برای فروید خیلی اهمیت دارد این است که در نظر فروید، در هنگام خواب، «خود» به استراحت می‌پردازد و «نهاد» فعال می‌شود. به بیان بهتر، خواب، نمود جریانات موجود در نهاد است. اینکه فروید برای درمان بسیاری از بیماران خود، از تعبیر خواب استفاده می‌کرد به همین دلیل است.

در مرحلهٔ اول لیبیدوی جنسی (تولد تا هشت‌ماهگی) میل کودک خودش را به صورت دهانی نشان می‌دهد. یعنی دهان، اندام بقاء نوزاد تلقی می‌شود. در این مرحله، فقط شیر نیست که توسط دهان کودک، از سینهٔ‌ مادر جذب می‌شود؛ بلکه کودک از طریق دهان، لذت نیز می‌برد.

از یک مرحله‌ای به بعد، کودک متوجه می‌شود که فقط دهان نیست که کانون لذت است، بلکه مقعدش نیز کانون لذت است. برای همین است که در کودکان، با «حبس بول» زیاد مواجه می‌شویم؛‌ چون کودک متوجه می‌شود که از حبس بول، لذت می‌برد.

در مرحلهٔ سوم «سه‌سالگی تا شش‌سالگی» کودک متوجه لذت از اندام تناسلی خود نیز می‌شود.

در مرحلهٔ اول لیبیدوی جنسی، کودک بین خودش و مادرش جدایی نمی‌بیند. ولی در مرحلهٔ مقعدی، کودک از خودش تمایلات سادیستی نشان می‌دهد، مهاجم می‌شود، بداخلاق می‌شود، لجوج می‌شود. ولی هنوز در مرحلهٔ دومش، ارتباطش فقط با مادر است.

در مرحلهٔ سوم، کودک متوجه لذت جنسی در اندام تناسلی می‌شود و در این مرحله که است که با مادر خود دچار چالش می‌شود. نشانه‌های مرحلهٔ قضیبی زیادند. مثلا کودک در این دوران، با آلت تناسلی خود زیاد بازی می‌کند. مادر،‌ فرزند را برای دور کردن از این کار، تهدید به بریدن آلت تناسلی‌اش می‌کند. ممکن است مادر این را به زبان نیاورد ولی کودک به طور ناخودآگاه این «اخته شدن» را حس می‌کند. «ترس از پدر» باعث سرکوب شدن تموجات ذهنی پسر می‌شود. کودک،‌ متوجه شده است که مادرش آلت تناسلی او را ندارد و از این می‌ترسد که اگر با پدر کلنجار رود، او نیز به سرنوشت مادر،‌ دچار شود.

این ترس از پدر، خود را در قالب ترس‌های دیگر نشان می‌دهد. در همین دوران است که کودک پسر که تا پیش از این از گربه و سگ‌ نمی‌ترسید، ناگهان تغییر می‌کند و از گربه و حیوانات مشابه، می‌ترسد. در این فرایند «جابه‌جایی» حیوان، جانشین پدر می‌شود.

در مورد کودک دختر، ماجرا متفاوت است. تمایلات در ابتدا به صورت هم‌جنس‌گرایانه است و دختر به سمت مادر کشیده می‌شود ولی متوجه می‌شود که مادر آلت تناسلی مردانه ندارد. برای همین کشیده می‌شود به سمت پدر.

این غریزه جنسی تا شش‌سالگی ادامه پیدا می‌کند ولی به طرز شگفت‌انگیزی این مسائل در شش‌سالگی از بین می‌روند. کودک در این دوران، آموزش دیدن را آغاز می‌کند و با «فراخود» آشنا می‌شود. چون قرار است در آینده طوفانی به وجود بیاید. اگر کودک دوران آموزش را درست طی نکند، در دوران بلوغ جنسی، دچار نابهنجاری می‌شود.

در نظر فروید، محدودیتی که نسبت به کودک اعمال می‌شود کاملا به نفع اوست. چون اگر کودک کنترل نشود و ارتباط جنسی او با مادرش برقرار شود، خانواده از بین می‌رود و خانواده دقیقا مهم‌ترین چیزی است که برای رشد کودک مورد نیاز اوست.

فروید می‌گوید، تمدن با کنترل غریزه، یک رابطه تنگاتنگ دارد و اگر غریزه کنترل نشود اصلا تمدنی شکل نمی‌گیرد.

بسیاری از تلاش‌هایی که برای ترویج آزادی و بی‌بند و باری جنسی انجام شد، بیشتر تحت تأثیر نگاه نوفرویدی و پیروان فروید انجام شد. البته در آمریکا نسبت به اروپا، وفاداری بیشتری به نگاه فرویدی وجود دارد و اروپا بیشتر تحت تأثیر نگاه نوفرویدی است.

[نیمه دوم کلاس]

کودک به هیچ چیز جز خودش فکر نمی‌کند؛‌ برای همین، مهم‌ترین اصل برای کودک، اصل لذت است. ولی به مرور زمین، یاد می‌گیرد که باید از بعضی لذت‌ها چشم‌پوشی کند.

اگر کودک وادار به ترک لذت‌ها نشود و رابطه‌ای آزادانه با مادر داشته باشد، در بزرگ‌سالی دیگر آمادگی مسئولیت‌های مردانه را نخواهد داشت و کنش‌های هم‌جنس‌گرایانه از خودش نشان می‌دهد. به بیان دیگر، گرایش‌های هم‌جنس‌گرایانه در مردان، می‌تواند ناشی از کنار نیامدن با عقدهٔ ادیپ باشد.

فروید از ناهنجاری‌های جنسی پا را فراتر می‌گذارد و رفتارهای مختلف و شخصیت‌های مختلف انسان‌ها در بزرگ‌سالی را تحت تأثیر روند رشد آن‌ها در مراحل لیبیدوی جنسی می‌داند.

ضمیر ناخودآگاه
رفتارهای انسان‌ها عقبه‌ای بزرگ در ناخودآگاه آن‌ها دارد. نسبت خودآگاه انسان‌ها به ناخودآگاه آن‌ها، مانند نسبت سر کوه یخ شناوری است که از آب بیرون آمده است در حالی که حجم بسیار بزرگ‌تری از این کوه یخ، در زیر اقیانوس قرار دارد.

دین از نگاه فروید:
نظریات فروید در رابطه با دین، سه آبشخور دارد؛ اصول روانکاوی، تاریخ انسان‌های ابتدایی و مسیحیت و یهودیت. فروید سه کتاب درباره دین نوشته است.

توتم و تابو
در کتاب توتم و تابو، فروید متأثر از نظریات ویلیام رابرسون اسمیت و داروین، معتقد است که انسان در ابتدای کار در گله‌های آغازین زندگی می‌کرد. در این گله‌ها یک نر مسلط تعدادی ماده را در انحصار خودش داشت. نتیجه این مسئله این بود که فرزندانی از این ماده‌ها به وجود می‌آمدند. این فرزندان اگر دختر بودند، حفظ می‌شدند ولی اگر پسر بودند، از گله رانده می‌شدند.

این نر مسلط، به قدری نیرومند بود که نرهای جوان به تنهایی از پس او برنمی‌آمدند. برای همین، نرهای جوان با هم متحد شدند و پدر را کشتند؛ چون او به پسرها اجازه دسترسی به ماده‌ها را نمی‌داد. با کشتن پدر، به ماده‌ها دسترسی پیدا کردند. اما پس از مدتی، از رفتار خود پشیمان شدند. این پشیمانی به شدت آن‌ها را اذیت می‌کند. برای فرار از این پشیمانی، یک حیوان توتمی را جانشین پدر می‌کند؛ چیزی شبیه همان مکانیزم جابه‌جایی که در اصول روانکاری گفتیم.

فروید می‌گوید، همه ادیان حاصل سرکوبی عقدهٔ ادیپ است. مسیحیت معتقد است عیسی به صلیب رفت تا کفارهٔ گناهان ما را به دوش بکشد. همچنین در آیین عشاء ربانی نان و شراب میل می‌شود چون به منزلهٔ گوشت و خون عیسی است. یعنی هر بار در عشاء ربانی، عیسی دوباره مصلوب می‌شود. مراسم عشاء ربانی مشابه آیین سالیانه قربانی حیوان توتمی است.

آینده یک پندار (توهم)
چهارده سال بعد، فروید کتاب دیگری با عنوان «آینده یک پندار» را می‌نویسد. در این کتاب، وضعیت معاصر را بررسی می‌کند و می‌گوید در کودکی، همه ما انسان‌ها در هنگام ترس به پدر پناه می‌بردیم. همهٔ انسان‌ها چنین حس درونی را تجربه کرده‌اند. انسان نخستین، برای جلب مهربانی طبیعت نیز، به آن صفات انسانی می‌داد تا تقاضا و پرستش او، طبیعت را نرم کند. دین همان ندای پدری را دارد که پسر را در آغوش گرفته است. دین برای مؤمنان، آغوشی مانند آغوش پدر را دارد و آن‌ها را آرام می‌کند. به زعم فروید، خدا نقش همان پدر برای طفل بازی می‌کند.

تمدن به قیمت قربانی شدن تمایلات انسانی شکل می‌گیرد. انسان‌ها نسبت به تمدن، یک احساس دو سویه دارند. چون از یک طرف برای او رفاه و آسایش تأمین کرده است و از طرف دیگر، بسیاری از تمایلات او را لگام زده است. دین، در اینجا به کمک تمدن می‌آید. یعنی با تقویت این توهم و پندار که زندگی دیگری وجود دارد،‌ خدایی وجود دارد و بهشت و جهنمی وجود دارد، انسان را آرام می‌کند تا به تمدن تن دهد.

موسی و یکتاپرستی
فروید در انتهای عمر خود کتابی نوشت با عنوان «موسی و یکتاپرستی». در این کتاب، می‌گوید تحقیقات تاریخی، اسناد و مکتوباتی که مربوط به قوم بنی‌اسرائیل است نشان می‌دهد که موسی یک پیامبر عبری نیست؛ بلکه یک شاهزاده مصری است که در برهه‌ای از حیات دینی بنی‌اسرائیل ظهور کرد.

قضیه از این قرار بود که فرعونی پیدا شده بود به نام اخناتوم. این فرعون، کیش توحیدی آورده بود. این دین بر خلاف دین‌های دیگر، هیچ شعائری نداشت و فقط یک خدا به نام «آتن» داشت و قوانین اخلاقی. وقتی این فرعون فوت کرد، کاهنان مصری بازگشتند به همان دین‌های قبلی خودشان و باورهای جادویی و خرافی بازگشتند.

در این وضعیت، موسی که شاهزاده‌ای مصری بود ظهور می‌کند و آیین اخناتون رو احیا می‌کند. قوم یهودی ساکن مصر را هم به عنوان قوم خودش انتخاب می‌کند و این آیین توحیدی را میان این‌ها ترویج می‌کند. با شکل‌گیری این جمع، مصریان آن‌ها را اخراج می‌کنند.

در بیابان، سرگردانی رخ می‌دهد. فشار سرگردانی در بیایان باعث شد این قوم موسی را در بیابان بکشند. بعد از موسی، قوم دیگر نمی‌توانستند برگردند به مصر؛ برای همین پیش رفتند و به سرزمین کنعان رسیدند. در این سرزمین با موجودی آتشفشان‌خدا به نام «یهوه» آشنا شدند و با نام او به سرزمین‌های مختلف، حمله می‌کردند. برای همین نام یهوه بیشتر در عصر پادشاهان دیده می‌شوند. کتاب‌های مقدس هم در عصر پادشاهان نوشته شدند و به مردم چنین القا شد که این کیش، همان کیش توحیدی موسی است؛ در حالی که چنین چیزی نیست.

اما کار به اینجا هم ختم نمی‌شود. عصر انبیا به وجود آمد. کار این انبیا احیاء دین موسی بود و ذهنیت یهودیان را از آتشفشان‌خدای یهوه، به سمت توحید موسای مصری می‌بردند.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

جلسه دهم الهیات نقلی مسیحی؛ 17 آذر 89

[من با یک ساعت تأخیر سر کلاس حاضر شدم. قبل از من، آقای راستانی کنفرانس ارائه کرده بود.]

طبیعت انسان:
1. پیش از گناه نخستین:
…

2. پس از گناه نخستین (قبل از صلیب):
انسان از عصمت سقوط می‌کند. هبوط می‌کند و مکلف به انجام یک سری کارها می‌شود. رابطهٔ صمیمی بین خدا و بشر از هم می‌پاشد و نوع رابطه تغییر می‌کند و از آن پس، حکم و دستور خدا  و اطاعت انسان است که سرنوشت‌ساز است.

تکلیف انسان‌های دیگر چیست؟
در ابتدا چنین بود که گناه نخستین، فقط اختصاص به آدم داشت و انسان‌های دیگر، پاک بودند. ولی بعدها این مفهوم مطرح شد که انسان ذاتا گناهکار شده است. انگار که این گناهکاری به صورت موروثی منتقل می‌شود. حتی اینکه در برخی فرقه‌های مسیحی با ازدواج به طور کامل مخالفت می‌کردند چنین تبیین می‌شد که با انعقاد هر نطفه، یک روح، اسیر می‌شود.

با این تصور است که مفهوم «منجی» شکل می‌گیرد؛ چون انسان خودش نمی‌تواند نجات پیدا کند. انسان اسیر طبیعت کهنه و گناهکار شده است و برای آزاد شدن، نیاز به منجی است.

3. پس از صلیب:
پس از گناه انسان، شریعت به وجود آمد تا انسان را به سوی خدا ببرد و رابطه خدا و انسان را دوباره اصلاح کند. ولی نتیجه نداد. خدا می‌خواست همهٔ انسان‌ها نجات پیدا کنند ولی این اتفاق نیفتاد. چنین شد که خودش دست‌به‌کار شد و در بدن عیسی، به میان انسان‌ها آمد. البته مرگ و عروج عیسی‌ مسیح، بیش از آمدن او تأثیرگذار بوده است.

 

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

جلسه نهم الهیات نقلی مسیحی؛ 10 آذر 89

نجات‌شناسی:
سؤال اولی که در بحث نجات مطرح می‌شود، این است که «نجات از چه چیزی؟» آیا مفهوم فدا به دنبال نجات از گناه اولیه است؟ یا هر گناهی؟
به دنبال این بحث، رابطهٔ ایمان و عمل هم پیش می‌آید. آیا عوامل نجات، یک‌بعدی است؟ یا چندبعدی است؟

نجات از چه چیزی؟
1. دیدگاه عموم مسیحیان: نجات از هر گناهی از هر یک از مسیحیان
2. دیدگاه کلیسای کاتولیک: نجات از گناه نخستین آدم

البته کلیسای کاتولیک با این که عمل را نیز برای نجات لازم می‌داند ولی نقش ایمان را پررنگ‌تر می‌داند و هر کسی که ایمان بیاورد، نهایتا نجات پیدا می‌کند. یعنی در برزخ، سزای اعمالش را می‌بیند ولی نهایتا نجات پیدا می‌کند.

فداء:
چنین گفته می‌شود که انسان چون ذاتا گناهکار است، خودش نمی‌تواند نجات پیدا کند. و از آنجا که قرار است همهٔ انسان‌ها نجات پیدا کنند، خداوند فداء‌ را مقدر کرد تا انسان‌ها نجات پیدا کنند. البته
از اوریگن به بعد، بیشتر بر «نجات به واسطه ایمان» تأکید می‌شود. یعنی فداء رخ داد که زمینهٔ ایمان برای همهٔ انسان‌ها فراهم شود ولی نجات شامل کسی می‌شود که ایمان بیاورد.

سؤال:
چطور مسئلهٔ فداء باعث نجات انسان می‌شود؟

پاسخ‌ها:
1. این فداء به معنای قربانی است. مثل قربانی که در گذشته نیز مرسوم بود و به عنوان کفاره‌ برای گناه وجود داشت و در عهد عتیق نیز وجود داشته است. یعنی عیسی با قربانی کردن خودش نقش کهانت را ایفاء می‌کند. این تعبیر دیگر خیلی مورد علاقهٔ الهی‌دان‌های مسیحی نیست.
2. صلیب به معنای پیروزی است. عیسی با رستاخیز خود بر مرگ غلبه کرد و این به منزلهٔ غلبه بر شیطان است.
3. عیسی وسیله و طعمه‌ای برای شیطان بوده است. با رستاخیز عیسی، شیطان به دام می‌افتد و انسان از چنگال گناه، آزاد می‌شود.
4. صلیب به منزلهٔ آمرزش. معمولا این تفسیر برای ما مأنوس‌تر است. آنسلم می‌گوید لازم بود خدا پسرش را بفرستد چون خدا در مقابل خدا انجام شده بود و خودش فقط می‌توانست آن را جبران کند. گرچه این تعبیر هم در عصر روشنگری مورد سؤال قرار گرفت و افرادی مانند هارناک، این نظر را زیر سؤال بردند.
5. صلیب به منزلهٔ نمونه اخلاقی. آگوستین می‌گوید این قصه صلیب می‌خواد محبت خدا را به انسان نشان دهد. یعنی خدا حاضر می‌شود پسرش به صلیب برود تا محبتش را به انسان نشان دهد. اشخاص مانند آبلار، طرفدار این دیدگاه‌اند.